نم نم ِ نخست ، همان غروب بود انگار .
چـــمدان پر از سکوت ...
آرام و پاورچـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـین ،
جاده ...
بوی هیزم نیم سوخته ...
ابرهای پشت به پشت و ... قرار خبری خوش !
آب
آبادی
آبادانی ... !
***
چه اشکالی دارد یک دو سه روزی ، با واژه خالیم بگردم بی خیال ، دور ِ این همه همهمه را ؟
کسی چه میداند ؛ شاید که خواب دیده باشم ،
خوابِ خیس ِ زندگی .
و تو بگو گواراتر از آبی ِ آب چشیده ای هرگز ؟
بنویسم ! حالا بنویسم که رد پای خسته ای نیست .
پرنده ای که از نیزارهای خزانی گذشته است دیگر دیده به دست این بادهای بی هرکجا نخواهد داشت .
ن َبودهایم را گرفته اند . پوست ِ تب دار ِ چندین و چند ساله ام را الک کرده اند .
بی ربط ها و بی اشاره ها را ، یک گوشه ی این سفر ، به خاک سپرده ام ، تا روز مبادا !
و گفتم که زندگی را بدون علاقه ، بدون عشق ، بدون تجسمی از نام ِ او ، هرگز نمی خواهم .
***
به زیارت آسمان که رسیدم ،
رو به سوی نور ،
لبخند به چشمهایم نشست و شوق دوید روی گونه هایم ...
گویی که سلول سلول ِ حیاط صفا و مروه ای و تو در سعی میکوشی !
چه میتوانی شنید ؟
جز آنکه بگویم : بی گفت و گو عاشق شدن و در سکوت عشق را و خود را یافتن چه حال خوشی ست !
***
بیا از این خاطرات ِ خوب " ساده " نگذریم .
من که چیزی نمی خواهم ،
همین که تو بتابی ، کافی نیست ؟
من ، همین حرف های بی درد خودم را دوست دارم .
همین دل خوشی های عجیب ساده را ...
همین که تو باشی ، عشق را ...
پ ن :
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته .. کاندر حرم افروختنی نیست