قبل تر از اول دبستان ٬ مهد کودک و آمادگی " قدر " بالاتر از میدان محسنی ... اولین جایی بود که معلم به من درس شجاعت داد .. اونجا بود که تحت تعلیم خانوم قدر ٬ عاشق درس و مدرسه شدم ... و من هرگز صبح های زود آن خیابان را فراموش نمیتوانم کرد ... و زندگی شروع شد .. کلاس اول خانوم افشار .. با چهره گشاده و خندون که وقتی عکسام رو میبینم و یادش میوفتم ناخودآگاه میخندم .. عکسی که پشت زمینش تابلو سیاه ..... آن مرد داس دارد ... آن مرد در باران آمد ... مادر را دوست دارم ... کلاس دوم خانوم سلیمان نژاد و اولین تنبیه اساسی ٬ چون شب دیر خوابیدم و مسواک هم نزدم و گوشه دفترم رو هم با قیچی چیدم .. آخ چه دادی کشید .. منم به روی خودم نیاوردم .. عمرا
.. رفتم نشستم انگار نه انگار... کلاس سوم خانوم قادری .. که نمیدونم چی شد که شد معلم ما .. چون مریض بود و توان درس دادن نداشت .. من و کتایون و دو سه تا دیگه از بچه ها درس میدادیم با هماهنگی خودش ... این سه سال توی دبستان سارا گذشت .. بعدش صاحب ملک دبستان اومد و گفت خوش اومدین بچه ها .. برین یه جای دیگه .. گفته بود میخواد یه برج بسازه که البته تا دو سال پیش هیچ کاری نکرده بود !( یعنی چند سال ؟) و البته که الان یه غول زشت روبروی سیما فرهنگ تهران داره سبز میشه از آهن .. و چقدر دلم میگیره وقتی از اونجا رد میشم . و اما سال چهارم و پنجم رو توی دبستان ایران .. که سابقا مال آمریکایی های غاصب بود گذراندیم !!!!.. و چه مدرسه ای و چه امکاناتی!!!! ( این مال غاصبیتشون بود
) .. مدرسه پیش ساخته بود با مصالح سبک کلاس های بزرگ و فضای آموزشی محشر ... خانوم سلیمانی هم دانشکده ای مامانم معلم کلاس چهارمم بود . خانوم قزلباشان معلم کلاس پنجم .. که چالش اساسی باهاش داشتم ٬ دوست بودیما .. اما خوب جونم رو به لبم میرسند از سخت گیری .. که حالا قدر سخت گیری هاشو میفهمم ... خوبم می فهم ...دوران راهنمایی رو یه دنیا دوست دارم .. اوج نشاطم بود .. شبهام٬ به عشق صبح زود بیدار شدن و رفتن به مدرسه و تا شروع کلاس ٬ بسکتبال بازی کردن به صبح میرسید . ساعت ۵:۳۰ سرویس میومد دنبالم .. خیلی زود بود اما دیوانه بودم دیگه .شیفته ی خانوم محمدی معلم ریاضی مون بودم . همسر شهید بود . صبور و متین و عاشق بچه ها . سال دوم بود که تیم مدرسمون قهرمان منطقه ۳ شد اما دیگه مدرسه با تعویض مدیریت از هم گسسته شد و ادامه ندادیم . معدلم از ۱۹:۷۰ کمتر نمیشد بااین همه شرارت . اولین انشای درجه یک رو سال دوم نوشتم که رفت استان . یه تصویر خیالی بود . از زندگی زیر خاک . اگر ساعاتی را زیر زمین بودید چه میکردید ؟؟؟و اولین تحقیقم همون سال رفت به استان و ... .. جدا یاد ایامی که ....
چه روزایی بودا ... دبیرستانی که شدم شرارتم به قول مامان سمت و سوی سیاسی گرفت .. سر کلاسا سرحرف رو باز میکردم و همه رو مینداختم به جون هم . معلمامون خیلی میترسیدن از اینکه حرفای کلاس به بیرون انتقال پیدا کنه . فضای جالبی نبود . سیتره مربیان مثلا تربیتی .. و ترسی که اونا ایجاد میکردن فضای بسته رو بسته تر میکرد ( یادمه چون چادری بودم ۵۰۰ مرتبه اومدن اسمم رو رد کنن برای بسیج و اینجور چیزا ... یادمه وقتی میخواستیم به خاتمی رای بدیم نمره تربیتیمون رو ندادن .. آره خوب یادمه ). اما یاد خانوم صادقی به خیر ٬ الهی هر کجا که هست خودش و خانوادش خوش باشن که خیلی بهم کمک کرد ٬ به آرامش و روند فکریم . هر روز با سه چهار تا روزنامه میرفتم خونه . پیگیر اخبار . همه نوعش و از هر طرف . سرسام اور بود ولی دوست داشتم . و اخرین روزنامه ای که گرفتم زمان ترور حجاریان بود . و بعدش .. هیچ . هیچ یعنی اینکه کشک . یعنی کشوری که یه سری آدم هرجور منافعشون طلب کنه ادارش میکنن . باج میدن . . آدم میکشن مثه آب خوردن ... از همه بدتر اینکه هر کاری میکنن میچسبونن به خدا . به عدالت علی ... وای . علی ؟ .....خلاصه مثه بختک افتادم رو کتابا و درسم ... و درس و درس و درس . یاد همه معلمایی که فهم ِفهمیدن رو یادم دادن .. اونایی که گقتن از حق حتی اگه به ضررت تموم میشه که البته در نهایت نمیشه ٬ دفاع کن .. شجاع باش و ... به همنوع خودت رحم کن ..... ! تا بهت رحم کنن . بخیل نباش و ..... و هزاران هزار یادگاری دیگه که متن و اصل زندگین .. که اگه نباشن و به یادمون نیوفتن خودمون رو و خدای خودمون رو گم میکنیم ... یاد همشون به خیر .
اما
...
توی روزهای نه چندان دوری که خودم رو داشتم گم میکردم ... معلم مهربونی به فریادم رسید مثل یه معجزه .... به حرفهام گوش داد .. و این بزرگترین چیزی بود مه من بهش نیاز داشتم .. شنیده شدن ! ... و اونقدر سریع و عالی به حرفام جهت میداد که آخرش مبهوت میموندم که باز هم شبی سپری شد روی جاده نماک ... و چه روزها و شبهایی ... همراه خدا خدا کردن های من بود ... چه زیبا عشق رو برام تعریف و تسیر میکرد و چه آبها که به آتش دلم ریخ ... میدونید که نمیتونم حق مطلب رو با واژه ها ادا کنم ... شرمنده ... ولی شما توی این زمونه ... برام شدیم معلم دین و عشق و زندگی . به وجودتون افتخار میکنم و براتون از خدای بزرگ بهترین ِبهترین ها رو آرزو میکنم .
و این آرزوی قشنگ که آخر حرفاتون بدرقه م میکردین
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد
معلم عزیزم .. روزت مبارک