چقدر واژه ها از گذرگاه های پر خطر ذهن ها رد می شوند و چقدر خوب که بعضی واژه ها به گذرگاه های ذهن های خوب می رسند و آدم انگار کیفور می شود وقتی می خواندشان ... و می گذریم ، از هفته ای که بیهوده در رنج ِ بستر طی شد و درد بود و فکر ِ درد و درد ِ فکر و ملغمه ای از آشوب و روزهایی دیر و باز هم می گذریم از کوهستان " چرا " های بی جواب و دایی که رفته و نمی دانم چه مدت زمانی دستم زیر چانه بود و خیره به آف لاین هاش مانده بودم و دو سطر ِ بالا عینا تکرار شد که : درد بود و فکر ِ درد و درد ِ فکر و آف می شوم و پنجره باز است و باد ، اشرفی ها را می تکاند از دوش خودش این سو و آن سو و هر سو ! و عکسهای جدیدم را می بینم و باز خوب می شوم و فکر میکنم که چقدر حیف شد امسال و این یکی دو هفته گذرم به آن خانهء قدیمی ِ سمت بلوار کشاورز و درخت اقاقیاش نیفتاد و چقدر سخت می شود زمانی که گلهای دل ِ آدم یخ می زنند ... و اس ام اس های فورواردی به ... و ... و اینکه شبها هم معنی می شود : لطفا وارد فضای سبز نشوید ؟ و اصولا فضای سبز چه محدوده ای می تواند باشد ؟ و چقدر چقدر بزرگراه مدرس عصرها توی اوج ترافیک حواس ِ آدم را پرت ِ فضای ِ سبزش میکند و چقدر چقدر خوب اند گل مرواریدی هایش ... و سلکشن ِ درخواستی ِ خودم به خودم و این هدفون جنیوس ِ مهربان با گوش .... و شب شده بود ، یادم ماند بعد عمری نشستیم اخبار ببینیم : با کشته های فلسطین شروع شد و رسید به گروه 5+1 و بعد عراق و آخر هم برای تنوع خواند که شهرداری یکی از شهر های ایتالیا برای کوتاه کردن چمن های فضای سبز از گوسفند ها استفاده کرده و این خبر یک هفته قبل ترش محض مزاح سر کلاس ِ سانح بیات شده بود و این است مهم ترین بخش خبری مملکت " ما " ... + اراجیق ِ( دقیقا با همین املا) همون آقاهه ... و شب شده بود که با بابا و مامان توی پارک می خندیدیم و می خندیم ... حتی احتمالا الکی و هوا خوب است (؟!) و این آهنگ cry از آقای james blunt خیلی باحال است و اینکه اتاق قفس است و اتاقی که تراس ندارد ، راهی به بیرون قفس ندارد و قفسی تنگ تر است و اتاق ِ من خوب است ، تراس دارد و راهی به بیرون ِ قفس و جان می دهد برای شب نشینی با چای و دلتنگی و حصیر و پای ِ دراز و پشه و قلقلک ِ باد و مور مور ِ بهارانه و چُرت و مامان و چشمک ِ شادی آورش و اینکه هیچ جوری حالیم نمی شود که چرا آداب ِ بی قراری ِ یعقوب یاد علی توقیف شده و خودش محکوم به حبس و اصلا در این حکومت که نه ، در عالم قدرت قرار نیست که " ما " چیز های زیادی را بفهمیم ... هست ؟!؟ و اینکه هنوز انگارم نه انگار است که ترم شروع شده و باید این ۲۴ واحد را خوب پاسید و نباید مثل پارسال شود و اینکه فکر میکنم با روندی که هست استاد کاربرد کامپیوتر هر جلسه ازم بپرسد که " چند ساله با کامپیوتر کار میکنی ؟ " و من لبخند تحویلش بدهم و بدون شرح باقیش و اینکه خدا جون یه صحبتی کردند این کشاورزان ِ عزیز رویشان را زمین ننداز و این در حالی ست که درخت های توت ِ حوالی ِ دانشگاه ِ ما ۱ ماه و اندی زودتر به بار نشسته اند و توت است که له می شود روی زمین و اینکه بچه ها می گویندم که " چشمهات برق می زند چرا ؟ " و من که می گویم : " مُدلشون اینجوریه " و اینکه سخت مشکوکم به این مدل و حقیقی بودنش و بودنم و چطور بودنم و خوب بودنم و بد بودنم و چقدر بزرگ شدن مضخرف( ایضا) است و جارو وسیله خوبی ست برای خاک زدایی و شعر می خوانم شب ها زیاد زیاد آرامم میکند و سی دی بابایی ِ پرویز پرستویی و آه از دل ِ دیوانهء حافظِ بی تو ی ِ توی جلدش یادگاری دوستی قدیمی و باغ فردوس و آن ظهر ِ داغ و فواره ها و تجریش و امامزاده صالح و دربند و پیچ های تند و آخر .....
.
.
.
.
.
.
به آرامش احتیاج دارم ؛ آرامشی مشدد شده !!!
.
.
.
.
.
پ.ن:
و من خواب دیدم ماه و خورشید را با هم ... در هم .... بی فاصله .... یکی ....
و من ماه را به تابانی شب ها و خورشید را به درخشانی روزها با هم دیدم
...