تبليغاتX
نیم رخ - IT Is My Blog

 

دل ِ فرار دارم این روزها

.

.

.

افسوس

.

.

.

گریزگاهی نمی یابم

.

.

.

.

و من

ناگزیرم از خویش !

 

 

 

 همون حوالی تهران ِ 11 فروردین

 

 

اول : نیم رخ یکساله شد . وبلاگ نویسی های من 4 ساله .

 

یکی مانده به آخر : لازم نیست که خودت را درون آتش ببینی که بفهمی شکنجه چیست . چه جنسی ست ؟ چه مزه ای دارد ؟ تا کجاها می رود ؟ نه لازم نیست . همین که دیروزی باشد و مادری فرزند در آغوشش را چند لحظه ای به دستت بسپارد و او ؛ همان کودک ِ چند ماهه ، چشمی نداشته باشد که بگویی نمیبیند ، که بگویند کور است ، برای شکنجه کافی نیست ؟ چشم نداشت ! از ابرو به پایین پوست بود فقط ! و چه تلاشی میکرد که با دستهای کوچکش بشناسد این دنیا را ...... و چه دلی از من اتش گرفت انگار که عقوبت گناهی باشد . همین که یکی دو ساعت بعدترش ، فریاد های ناگهانِ کودکی ناشنوا تمام ِ وجودت را بهم بریزد کافی نیست برای شکنجه ؟ همین که چشم ازت بر ندارند این جماعت ، انگار که سیر تا پیاز ِ درونت را می دانند . همین که جای چیزهایی که ازت میگیرند درس عبرت بگذارند مدام ، کافی نیست که طعم شور ِ شکنجه را بچشی ؟

.

.

.

.

به این شهر سوگند می خورم

و تو – ساکن در این شهری

و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ییم ...

 

                              

                               قرآن کریم – سوره ی بلد

.

.

.

.

.

آخر : دیگر نمیدانم چگونه با تو نجوا کنم هاااااااای خالقم

دیگر که بیش از همه می دانی گرفتارم !

 

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  |