دل ِ فرار دارم این روزها
.
.
.
افسوس
.
.
.
گریزگاهی نمی یابم
.
.
.
.
و من
ناگزیرم از خویش !

اول : نیم رخ یکساله شد . وبلاگ نویسی های من 4 ساله .
یکی مانده به آخر : لازم نیست که خودت را درون آتش ببینی که بفهمی شکنجه چیست . چه جنسی ست ؟ چه مزه ای دارد ؟ تا کجاها می رود ؟ نه لازم نیست . همین که دیروزی باشد و مادری فرزند در آغوشش را چند لحظه ای به دستت بسپارد و او ؛ همان کودک ِ چند ماهه ، چشمی نداشته باشد که بگویی نمیبیند ، که بگویند کور است ، برای شکنجه کافی نیست ؟ چشم نداشت ! از ابرو به پایین پوست بود فقط ! و چه تلاشی میکرد که با دستهای کوچکش بشناسد این دنیا را ...... و چه دلی از من اتش گرفت انگار که عقوبت گناهی باشد . همین که یکی دو ساعت بعدترش ، فریاد های ناگهانِ کودکی ناشنوا تمام ِ وجودت را بهم بریزد کافی نیست برای شکنجه ؟ همین که چشم ازت بر ندارند این جماعت ، انگار که سیر تا پیاز ِ درونت را می دانند . همین که جای چیزهایی که ازت میگیرند درس عبرت بگذارند مدام ، کافی نیست که طعم شور ِ شکنجه را بچشی ؟
.
.
.
.
به این شهر سوگند می خورم
و تو – ساکن در این شهری
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد
که انسان را در رنج آفریده ییم ...
قرآن کریم – سوره ی بلد
.
.
.
.
.
آخر : دیگر نمیدانم چگونه با تو نجوا کنم هاااااااای خالقم
دیگر که بیش از همه می دانی گرفتارم !