تبليغاتX
نیم رخ - افسانه ای افسون شده !

 

فقط خدا حق دارد ما را از خواب بیدار کند !

.

.

.

 

تاریک . این پایین نشسته ام .

آنقدر ها در من ریشه دوانده که نمی توانم بگذارم برود ! یعنی اگر هم برود من را خواهد کَند و خواهم مُرد . این قصه ای ست که از بر بودنش دلیلی برای دوباره و دوباره نشنیدن و ندیدنش نیست ! به همان دلیلی که فصل به فصل و رنگ به رنگ در زندگی دچار مکاشفات جدیدی می شویم که تا پیش از این ها هم بوده اند اما امروز شاید موعد یافتنشان باشد .

.

.

.

آیینه ها با آه آغاز می شوند

و آه پایان حرف روشن آیینه هاست .*

.

.

.

اما ... این ها را که می نویسم دلیل بر هیچ چیز نیست ! خودم هم می دانم . و بهتر است بگویم که " خودم بهتر از همه میدانم که نیست " . این که میگویم : من می نویسم . و من می خوانم . و من حرف می زنم و من می شنوم و من راه می روم _ زیاد _ . و من فکر میکنم _ فقط فکر میکنم _  . و من سرم شلوغ است . و من در عقلانی ترین حالت ممکن هم رویا میبافم . و من با رویاهای خودم بازی میکنم . و چقدر باختن و بردن می دانم من ! . و من می بینم _ زیاد_ . و من هستم _ کم _ . و من چقدر خوب که گاه گاهی نباشم . و من چقدر کوچکم . و این از همه بیشتر است . و من در را بسته ام و به جای مُردن نشسته ام پشت به دیوار _ها_ و می گِریم ! . ومن با گریستن گرم میشوم . و من سردم شده است انگار ! و من از سرمای پشت ِ سرماست که می ترسم !

احساس ِ بی بالی میکنم صبح ها که سنگین ِ سنگین بر می خیزم . وامروز که نوبت ِ بی تابی نبود ؛ رسیدم به سر خط ِ آینه های ناگهان* که برایم نوشته بودی:

 

 " سرد است .

 با تو گرم می شوم

 

۲۲/۸/۸۶

پاییز تهران ! "

.

.

.

دفتر مرا دست درد ورق میزند

شعر تاره مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم ؟

 

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟*

.

.

.

گفتم که بازی میکنم . با این همه فکری که رها نمی کنند آدم را بازی میکنم . طرح میسازم و یک وقت هایی هم تویشان گم میشوم و باز انگار چیزی از تو نجاتم می دهد  ! باز هم بر میخیزم . و دردهایم را به آغوش میکشم . و با هم راز ها می گوییم . " محبت ِ از تو به من رسیده را نشانشان می دهم و می دانم که می دانند گران به دست آمده اند و ....  ..... ........ . و گران به دستِ دل  آمده ای  .... و .... ....... .......... . "

.

.

.

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم اوفتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجه که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است !

 

آه ای شباهت دور . ای چشمهای مغرور !

این روزها که جرات دیوانگی ام کم است  .....  بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم

بگذار ....

     بگذریم !

 

این روزها

خیلی دلم برای گریه تنگ است ! *

.

.

.

.

.

.

.

.

اول: و تنهایی .... گاهی آنقدر وقت دست ِ آدم  _ من _ می دهد  که کارش به جنون می کشد !!!

.

.

.

.

.

آخر : *دارها از زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |