تبليغاتX
نیم رخ - < میان شعور من و تو ، کودکی خوابیدست >

< میان شعور من و تو ، کودکی خوابیدست >

.

.

.

با حجم همیشه در حال ِ فوران ِ " نمی فهمی ها و نمی دانی ها و نمی توانی ها و امکان ندارد ها و اشتباه می کنی ها و در توهمی و دیوانه شده ای و عقلت کجا پریده و نه و نه و نه و نه و نه ها " مبارزه ای سخت داشتم تمام سال ِ پیش را ! با :  " سعی میکنم که بفهمم . و ندانستن عیب نیست و نخواستن عیب است و من می خواهم و من می توانم و نا ممکن وجود ندارد و به دیوانگی ام می بالم و آری ها و آری ه و ...ا " . آدمهای قصهء ما آنقدر که "شکستن" می دانند " ساختن " نمی دانند . " اُجاق ِ احساس ِ  آدمهای قصهء من کور شده است . و دیگر علاقه ای زاده نخواهد شد . و دیگر والدِ عشقی نخواهند شد "" ." آدم بزرگ های قصهء من عشق را هم حساب کتاب می کنند . آدم بزرگ های قصهء من دل را هم خواب می کنند .

اما وقتی هم هست که من برای کوچکتر از خودم آدم بزرگ می شوم و حواسم نیست ! شاید تنها اتفاقی که ریشه های سال پیشم را به باد نداد " اولین سفر به مشهد " بود . به جای ِ خودش غیر منتظره و آرام . هرچند که از همهء آن شب های با صفای ِ گوشه گوشه ء حریمش جز دلتنگی چیزی برای ِ دلم نمانده . هرچند که آینه می گویدم " خر ِ موسی گرش به مکه برند چو باز اید باز همان خر باشد " . حتی اگر استاد مویه های چند روز قبل از سفرم را به یاد اشته باشد از پشت گوشی و من هم  حرف های ِ تسکین دهنده ش را . حتی اگر یادم مانده باشد که شنیده ام بارها و ان جا نیز : راضی باش به رضا . حتی اگر این را  نوشته باشم و رفته باشم از خاطر ِ خودم .حتی اگر بدانم : همه چیز از یاد ِ ادم میره . جز یادش که همیشه یادش ِ "

حتی اگر توی خلوتی ها تمام پارچه سبز ها را ببرند از ضریح . و انگار دل ِ من هم جایی میان همان پارچه سبز ها گره خورده بود . . . و بریدندش ! حتی اگر خواب ببینم که : طواف ِ دیگری باید ... من و خاله کوچیکه ، مونس ِ شبهای دور ِ کودکی و شوهر خاله و دو تا آدم کوچیک . جمعه شب 21 خرداد رسیدیم ناهار خوران ، از آن جاهایی که فقط باید اعتراف کرد که شنیدن کی بود مانند دیدن ، ساجدهء 8 ساله را می دیدم که خودش را با حرکات ِ من ِ آدم بزرگ وفق می دهد ... مثل من راه میرود ... سنگین و سر به هوا ... مثل من نگاه میکند ... سنگین و سر به هوا ... مثل من کلمات را توی دهانش میچرخاند و مکث میکند و میخندد و گاهی هم که خسته میشد ، خودش می شد و می پرید توی هوا و بلند بلند میخندید و صدایش جیغ کوچکی همراه داشت و صدایم را همراهش میکردم و می پریدم توی هوا و یک بار هم با هم خوردیم زمین و من سنگین ماندم و او سبک رها شد و من به آدم بزرگ شدن خودم خندیدم و احمقانه ترین احساس ها را در خودم دیدم ؛ همان جا ، روی زمین ِ سر به هوا .... !!! دم دمای ِ صبح با صدای زوزه شغال ها بیدار شدند جماعت ِ توی کمپ . عده ای رفتند و عده ای آمدند . ما هم رفتنی بودیم .... به همان جایی که الان من مانده ام !!! جنگل گلستان . چند تا درخت را نشانه گذاشتم و گفتم آلان میایم و وقتی برگشتم دیدم که همه چیز مثل هم و من بی نشانه و با هزاران نشانه ایستاده ام جایی که نمی دانم کجای ِ کار است ! باورم نمیشد که گُم شده باشم ! باورم نمیشد که این همه آمده باشم و نفهمیده باشم ! باورم نمی شد که توی روشنای روز سایه درختان همه جارا سیاه کرده باشد ! فقط سعی کردم جای پاهام را ببینم و برگردم ! صدای همراه با جیغ ِ ساجدهء آدم کوچک را زودتر از صدای ادم بزرگ ها شنیدم ! ولی الان صدایی نمی شنوم ! ردپایی هم نمی بینم . همه چیز را سپرده ام دست ِ آدم بزرگ های قصه ام و گم شده ام .

گُم شده ام با هزاران نشانه و بی نشانه مانده ام جایی که نمی دانم کجای ِ کار است !

امسال ِ نو را مثل همیشه با قاعده شکنی به زعم آدم بزرگ های قصه ام آغاز کردم. امسال را خانه نبودم که نو شد ! امسال را از 1 ساعت قبلش توی خیابان راه می رفتم . دلم سقف نمی خواست ... دیوار نمی خواست ... دلم فرش ِ گرم و نرم و سبزهء کوچک نمی خواست ! امسال حتی نبودم تا یک گوشهء سفره به بغض های دیگران نگاه کنم . نبودم تا دست های مامان دور تنم حلقه شوند و من ندانم چه کنم ! نبودم که نگاه های غریب ِ بابا را پیدا کنم و بوسه هایش را روی گونه هام .... نبودم توی سجاده ام حتی ... پشت پنجره به شوق هیچ انتظاری هم ننشسته بودم . طواف ِ دلتنگی میکردم توی کوچه ها . با عینکی بر چشم و غریبه برای آدم بزرگ های شهرم ... آرام آرام بغض ها را می گشودم . دلم گلدسته می خواست ! دلم سری به هوا می خواست ! دلم میخواست نو شدن آدم بزرگ ها را ببینم . دلم قفل شدن می خواست به پنجره های مشبک ِ خانهء خدا ... دلم اشک می خواست فقط ! همه زمزمه می کردند اما من نمی شنیدم . یعنی نبودم که بشنوم . رفت ها و آمد ها و نگاه های آدم بزرگ ها حواسم را پَرت کرده بود . یکی دو تا ده و بیش از این ها دست بود که می رفت سوی گنبد و کم کم می لرزید و قفل می شد و بعد شانه ها و همهء جان ! یکی دو تا و بیش از این ها انگار دلشان اشک می خواست ! من ِ آدم کوچک قاطی ِ این همه آدم بزرگ هم همین را می خواستم . همین هم می شد . دست بود که می رفت سوی آن بالا و بعد می لرزید و بعد قفل می شد و بعد شانه ها و بعد تمام ِ جان ! امسال فقط مادر و پدر نبودند که خوشبختی ام را آرزو کردند ! امسال یک هوا آدم بزرگ بی انکه بشناسندم صورت به صورتم گذاشتند و اشک هامان با هم آمیخت و آرام گفتندم : خوشبخت بشی ان شاا... . امسال شده بود راستی که همه با هم مقلب القلوب خواندند و من یک گوشه ای ایستاده بودم و ملتمسانه شفای ِ دلم را می خواستم . امسال که نو میشد قسم خوردم که بد دلی نکنم حتی با حجم ِ همیشه در حال ِ فوران ِ  بزرگی ِ آدم بزرگ های قصه ام . این ها را گفتم که بدانم چاره ای نیست جز " مُردن ِ محض " . جز سکوتی که امان بدهد طاقتم را . فاصله ای نیست دیگر بین این زندگی و آن مُردن . میمیرم تا زنده گی را خوب تر بفهمم . امسال که نو می شد ، می دیدیم خودم را که ایستاده ام پای ِ همین چند قطره اشک ِ مایهء حیات ِ دلم .  امسال که نو می شد ، به تو گفتم که دستت را بالا بگیر ، دستم را بالا میگیرم ! ای کاش در هم قفل شوند تا ابد !

.

.

.

اول: کوچکی ِ دنیا مثل روز روشن و واضح شده است برای اهل ِ دیدنش . و نه قرار ِمعجزه ای هست شاید و نه انتظار ِ اتفاقی حتی ! ولی ... ولی کو باوری که مومنانه بداند  ""هر چه تاریکی افزون تر ، ماه تابان تر ؟ "" . باوری که باور کند هر اندازه که کوچکی این دنیا را می بیند ، بزرگی ِ خدا را هم ببیند . این خداست که هر روز ، بزرگ و بزرگ تر می شود .... کو نگاهی که مومنانه بخواندش " الهی و ربی من لی غیرک "

.

.

.

آخر: همان که گفتند ، " طواف ِ دیگری باید .... "

 صفا

photo by Dalghak

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |