انگار که ۱۱ اسفند است . یک تک کلاس ِ خسته کننده و یکنواخت . سر درد ول نمی کند . مترو شلوغ است . هفت تیر هم . میرداماد هم ! انگار که شیرینی ِ معدل می خوریم با هم ! اتوبان است . پل عابر هم . هم سر درد . غروب . پیاده . تکرار می کنم نگاهت را . می رسم . زنگ . بابا . افقی می شوم برای چند لحظهء کوتاه . باید جُنبید . به فرودگاه رسیدنمان هم با خداست ! بابک بوق بوق می زند . کوچه از خنده هاش روی هواست ! . بَه بَه این زنبق ها ! به خنده های میترا . سوار ماشین توی ذهنمان همه با هم تا فرودگاه گاز می دهیم دلمان را . به دایی فکر کنم ؟ یا تیام ِ ۱ ساله اش یا این دو سال ... یا .... چِیر مَن ِ ایرانسل که می زند توی ذوق ؟ . جاده هم . تاریک . فرودگاه بین المللی امام خمینی . طبق معمول اولین نفرم که می بینمت دایی ... اولین نفرم که ذوقم با جیغ همراه می شود و انگار که تازه آمده ای بعد سالها بغضم میترکد . شات به شات چشمهای تیام ِ کوچکت را می بلعم توی ذهنم . هی دایی بابا شده ای ها ! آنطرف تر چند نفری با تمام وجود کِل میکشند . عروسشان آمده از فرنگ . بی خیالِ جمعیت که مات و مبهوتند . هی آنطرف تر چند نفری هم با اسم و مشخصات تابلو به دست دنبال آشنایی می گردند و پیدا نمی کنند !!!! تابلو پرواز هنوز بازرسی گذرنامه را نشان می دهد و ما استاده ایم زیر آسمان شهر ! . سکوت است . خدا را شکر . توی این ۱۵ سالی که هی رفتی و آمدی این یک شب چیز دیگری بود شاید ! عکسها و آدمهای ِ عکسها و لبها و راز ِ نگاه ها که اینطور میگویند . به سر دردم دهن کجی میکنم . شیشه را پایین میدهم . این یکی دوماهی که هستی را نفس میکشم . آهسته آهسته دلم مُجاب شده به خندیدن ! به گذراندن ِ این دیر و زود گذرا !
نیمه شب است . پِلِی میکنم خاطره ها را تا خانه . . .
/نو بهار است ، گل به بار است /ابر چشمم ژاله بار است /این قفس چون دلم تنگ و تار است / شعله فکن بر قفس ای آه آتشین / دست طبیعت گل عمر مرا نچین / جانب عاشق نگه ای تازه گل از این / بیشتر کن . بیشتر کن . بیشتر کن . / مرغ بیدل ... شرح هجران مختصر مختصر مختصر کن !