تبليغاتX
نیم رخ -

 

سر کلاس بودم و نبودم ...

استاد پرسید و نپرسیده جواب دادم ...

خندید ...

می شناسدم !!!

سر کلاسم...

یک گوشم به شیرین زبانی های استاد و یک چشمم به کوه ِ پنهان شده از خیال آسمان .

هی ...

این شهر به این بزرگی با این همه آدم .. بی این کوه ها چه بی معناست ها ...

سر کلاسم و طبق معمول برگه سفید کم می آورم ...

اقتصاد داریم ...

استاد هی ما را با کُفار مقایسه میکند و بچه ها هی می خندند ...

و تو ... بیابانی را طی میکنی که روزی برای خودش اقیانوسی بوده ...

باران

می بارد و نمی بارد .

کلاس تمام شده .

استاد رفته .

بچه ها هم .

من هم باید بروم .

زندگی داریم از حالا تا شب .

کلاس ِ زندگی ...

و من همیشه دنبال برگه سفید های مانده برای روز مبادا می گردم .

راه می افتم

و به همه ی این صورت ها خیره می شوم .

و یادم می رود که وقت طوفان  پنجره را باید بست !!!

سر کلاسم هنوز .

و باران اگر شبانه ببارد .

روی این زمین می کشاندم .

لا به لای این نور ها ...

فکر های تار ...

و چشمهای بسته

 

چراغ را خاموش کن ...

شاید سراغم را بگیرد لالایی مادر ...

 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |