سر کلاس بودم و نبودم ...
استاد پرسید و نپرسیده جواب دادم ...
خندید ...
می شناسدم !!!
سر کلاسم...
یک گوشم به شیرین زبانی های استاد و یک چشمم به کوه ِ پنهان شده از خیال آسمان .
هی ...
این شهر به این بزرگی با این همه آدم .. بی این کوه ها چه بی معناست ها ...
سر کلاسم و طبق معمول برگه سفید کم می آورم ...
اقتصاد داریم ...
استاد هی ما را با کُفار مقایسه میکند و بچه ها هی می خندند ...
و تو ... بیابانی را طی میکنی که روزی برای خودش اقیانوسی بوده ...
باران
می بارد و نمی بارد .
کلاس تمام شده .
استاد رفته .
بچه ها هم .
من هم باید بروم .
زندگی داریم از حالا تا شب .
کلاس ِ زندگی ...
و من همیشه دنبال برگه سفید های مانده برای روز مبادا می گردم .
راه می افتم
و به همه ی این صورت ها خیره می شوم .
و یادم می رود که وقت طوفان پنجره را باید بست !!!
سر کلاسم هنوز .
و باران اگر شبانه ببارد .
روی این زمین می کشاندم .
لا به لای این نور ها ...
فکر های تار ...
و چشمهای بسته
چراغ را خاموش کن ...
شاید سراغم را بگیرد لالایی مادر ...