تبليغاتX
نیم رخ - 14

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

.

.

سایه شدم و صدا کردم :

کو مرز پریدن ها  دیدن ها ؟ کو اوج << نه من >> دره ی << او >> ؟

        و ندا آمد لب بسته بپو .

مرغی رفت . تنها بود . پر شد جام شگفت.

       و ندا آمد بر تو گوارا باد . تنهایی تنها باد !

دستم در کوه سحر << او >> می چید . << او >> می چید .

       و ندا آمد . و هجومی از خورشید .

از صخره شدم بالا . در هر گام . دنیایی تنها تر . زیبا تر .

       و ندا آمد .. بالاتر ........ بالاتر .!

آوازی از ره دور جنگل ها می خوانند ؟

        و ندا آمد . خلوت ها می آیند

و شیاری ز هراس.

      و ندا آمد . یادی بود . پیدا شد . پهنه چه زیبا شد .!

<< او >> آمد . پرده زهم وا باید . در ها هم .

      و ندا آمد . پر ها هم .

سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  |