يكي مُدام توي گوشم ميگويد كه عشق ها به محض وصال مرده اند.عشقِ تو چي ؟ چكار بايد بكنيم كه عشقمان همينطور بماند ؟ جفت مار را هم گرفتم .هر دو در قفس به هم پيچيده اند . گوشت حسابي به خوردشان مي دهم. خانه مان موش خيلي دارد و من دو تله دارم.مي سوزم از تو و ميترسم از خودم و مارها خاموشند. چيزي بروز نمي دهند.هيچ الهامي براي نجات ما نمي دهند" به دلهره اگر بيفتيم سايه مان تاريك تر مي شود . ارغوان تذكره الاوليا را امانت گرفت ولي نه هفته بعد و نه هفته اي ديگر از اين ، به كتابخانه نيامد. ذبيح هم سر چهارراه خيابان حافظيه نمي ايستاد.آنها را گم كردم.شايد راه ديگير براي تماس و ديدار پيدا كرده بودند.يا... . درِ خانه ذبيح ميرفتم.بيرون نمي آمد،يا هرازگاهي مي آمد،من نبودم.نمي توانم ساعت ها جايي منتظر بمانم.باد روانه ام مي كند.به مكاني ديگر حلولم مي دهد،بي آنكه بخواهم.كتاب هاي زيادي را در كتابخانه ورق زدم.هيچ نشان تازه اي بر آنها نبود و مارها در يادم ،هريك،موشي را بلعيده،با تَوَرمي در ميانه تن،به هم مي پيچيدند. زماني يكي از آنها در دنده هاي برهنه ام چنبره زده بود.گفتم:"هر دو سرماي تن داريم .يگانه نيستيم اما فلس هاي تو گرماي هيچ تني را هديه نگرفته اند جز آن گاه كه بلعيده اي". و ناگهان فهميدم كه چرا آن مارها در قفس نگهداري مي شوند.سايه ام تاريك تر شد.درِ خانه ارغوان به انتظارش ايستادم .پنجره اش را شناختم،تنها پنجره اي كه نوار چسب بر آن نبود.نبايد تو بروم.امان ندارم بروم به خلوتگاه ديگران.شامگاهي،شبح اورا پشت پنجره ديدم.فرياد زدم:"مارها را منتظر بگذار.آنها نه براي فراقند نه براي وصال.عشقِ مرده بهتر از بي عشقي". صدبار فرياد زدم.اگر او مي شنيد فرياد بي صداي مرا،من از او هيچ نمي شنيدم.به درِ خانه ذبيح رفتم.باران گرفت.همان فرياد را باز تكرار كردم و ترسيدم كه شايد مارها را از خواب سردشان بيدار كرده باشم.گفتم:"خدايا خدايا ! مارها را در قفس به خواب بر.نميدانم اين چه طور مي شود. يكي شان يار ِعشق ، يكي شان دشمن عشق...".در زدم. ذبيح نحيف در باز كرد:سر تراشيده،زير يك چشمش سياه.تحقير شده و شكسته.گفتم:"دنبال جفتي مار مي گردم.شنيده ام شما داريد."كف گشودم جلو رويش.تلالو زر هيچ انعكاسي در چشمش نداشت.گفتم:"تقدير دو يار را مي خواهم ببرم بپاشم توي باغچه حافظيه،قوت ِ بنفشه ها.فراق براي شما،مرگ براي آنها.گل ميدهند.برويد ببينيد.دلتان آرام مي شود" آّ باران از شقيقه هايش جاري بود.گفت:" خبرچين پدرش هستي ؟ يا آمده اي مرا ببري؟". گفتم:" پسرك خام! فراق آن روي وصال است.مرگ آن روي عشق نيست." گفت:" برو بگو من او را مي برم.ديگر نه به خاطر اينكه نمي گذاريد به هم برسيم.براي عشق خودمان.شما نمي فهميد اين را. ما بايد برويم." و در را بست. من هيچ نيرويي ندارم در برابر درهايي كه بسته مي شوند و نبايد به زور حتي به خير بگشايم.چون تنان بايد خود مختاري كنند تا تن باشند. فكر داد زدم:" عشق نيست اگر زندگي اش را نخواهي. براي خودت مي خواهي.پس عشق نيست.عشق خودي ... " صدايي از دور مي شنيدم . شنيده بود فرياد بي صداي مرا. و داشت جواب مي داد.گوش هايم را با دو دست بستم كه بشنوم زمزمه فريادش را. دور بود ، ولي شنيدم كلمه هايي را :" خودش مي خواهد. خودش مي خواهد... ".خدا را شكر كه حاضر و مجموع مي شدم اما نمي خواستم به اين بها.به حافظيه بازگشتم.به بنفشه ها گفتم:" شما چه مي گوييد؟چه كنم ؟ " زمستاني خيلي هاشان گل نداده بودندهنوز.نمي شنيدند.يكي با پيشاني بنفش و دو چشم زرد رنگ گفت:" هشچ وقت مارا روي گور عاشفي نگذاشته اند .هميشه گل هاي سرخ،مريم ها ، ... " كنار گور نشستم.باران هنوز مي باريد.مثل دويست سال پيش.گفتم:"اگر ذبيح به تنهايي دست به مار بسپارد باز چيزي باقي مي ماند. و گرنه ... " صداي دف مي آمد:از سمت كوه،از لابه لاي نارنج ها، از زير سنگ مرمر گور.گفتم:"قلبت مي زند گور ؟ خرقه پوشي مُشرف شده ،پاكِشان و خسته مي رفت زير باران. با هر قطره باران،ذره ايش پاك مي شد.گفتم:فردا روز،باز درهاي اينجا باز مي شوند.مردم ميآيند.زوج تازه ازدواج كرده معمولا مي آيند. ولي بيهوده اند. زن،با پوست و روي ِ شكفته،هاله سبكبارش در چشم ها،لبخند به لب،كنارگور مي ايستد و مرد پايين پله ها از او عكس مي گيرد. تا بعدها در شهر خودشان ماه عسلشان را به ياد بياورند،يا شايد فراموش كنند با همين عكس... و همچنان به دامن حرف هاي اين كتاب نقطه مي گذارم و رمز مي چينم براي تو . بُوَد كه دلت اندكي مشغول دو سه حرف عشق گردد.پس خوشا بر من اگر تو جمله هاي اين " تذكره الاوليا" را كه مي خواني ، همراهشان حرف هاي رمز را هم بچيني.پروا نكن.اگر اوليا ذكر دارند تو هم ذكر خودي و زماني نقطه رمز بر كتابي ديگر مي گذاري. روزي شايد من و تو ،در حافظيه يا در خياباني از كنار هم بگذريم و نشناسيم همديگر را.افسوس... اما لا به لاي سكونِ سروها و ستون ها گام بردار به نيت آن كه عشق ِ تو را به ديده حيرت و حسرت بنگرند بي عشقانِِ دل خشك و خشك جامه،در باران، كه گو ببارد و ببارد...
صداي دف مي آمد و مي آمد.از جا بلند شد ذبيح.شانه به شانه سمت گور راه افتادند.از كنار باغچه اي كه روح شب بوهاي بهار از خاكش فواره فواره مي زد،گذشتند.بازوهايشان به هم ساييده شد.اما ديگر نمي فهميدند.ارغوان گفت:"آن روز ،توي خيابان كه حالت بد شد ،بيهوش شدي،ببخشم كه رفتم" ذبيح گفت:"تو ببخش كه توي بوف كور نشانه گذاشتم.راحت زندگي ات را داشتي" ارغوان گفن:"پشيمان نيستم.تو چي؟" ذبيح خنده اي جوابش داد.هردو در كنار هم ،سر زانوها،كنار گور نشستند.ذبيح گفت:"اي خواجه تو تنها كسي هستي كه ما با او خداحافظي مي كنيم.تو ميفهمي چرا ميخواهيم برويم" گفتم:" اي سرو! تو كه عبوسي،پس بنفشه ها ،شما بخنديد".
خنده بنفشه را سه كَس ميشنود. عاشق كودك و مَلَك ... آن دو روي پله صُفه گور نشستند.دور شدم.دورتر رفتم.بيش از اين محرم نبودم.گفتم:"بگوييد.آن قدر حرف هست براي گفتن،آن قدر كه حوصله مرگ سر برود و مارها پوست بياندازند." آنها بي اعتنا به نگاه هاي تعجب،نگاه هاي شماتت و نگاه هاي حسرت،آرام آرام سخن مي گفتند. چشم برگرداندم از آنها .فالگير خيره نگاهم ميكرد.گفتم محوِ ِهم ، رفتن را فراموش كردند . به فالگير گفتم :" شادماني مي داني ؟" خنديد.خنده شادماني نيست.بي گوهر بكدانه هيچ شادماني نيست. اما انگار اين جوانك ساده دل ،بي آنكه به شهود جسم رسيده باشد ،يافته قرة العين خود را .گفتم:" مي بيني سرو؟" عطشانند و نمي نوشند. گمان نكنم تو با اين ريشه هاي عميق كنده ات هم بفهمي چرا.من مي فهمم كه عشق ها در خيال ساختم و وصل پرده افكند از تك تكشان... ". گفتم:" خوشا كه گرمِ گفت و گو شده اند. نمي روند" روي گرداندم سمت پله هاي گور.نبودند.صيحه كشيدم.تند،مور و روحِ برگ هاي پاييزي را لگد كنان دويدم. نه ميان باغچه هاي بنفشه بودند نه پشت ديوارهاي حافظيه،نه در كوچه قديمي ايام و ابر مي باريد ...
همه اينها هست و هست،و گلايه اي نيست جز اين كه چرا غم و مَلَك،باهم،بعضي بر مي گزينند،در فراقِ فراق و وصال ِ مُدام ...
شرقِ بنفشه – شهريار مندني پور
رفتن . ماندن . نشستن . ديدن . شنيدن . خواندن و از بر شدن .
نرفتن . نماندن. ننشستن . نديدن. نشنيدن . نخواندن و ...
چه فرقي ميكنه فكرات ريخته بشه رو كاغذ يا نشه وقتي لب به لب باد ، هر روز و هر لحظه به گفتگويي ؟ و اين لحظه ها هر چه به شب نزديك تر ... عميق تر ، و شب هرچه تيره تر ، صبحدم نزديك تر ... چراغ درون روشن و كوچه پس كوچه هاي رويا و حقيقت منتظر . چه باك ! وقتي كه حتي ناله هام هم اسمي از تو داره ! چه باك ! كه رفتن و نرسيدن ، شادي ِ اين دلتنگي ِ مدام رو كم نميكنه ! و من از تو همين رو ميخوام . د ل ت ن گ ي . و هرچه بيشتر ، بهتر ... باور كن !
هيچ لذتي برام بالاتر از خوب ديدن ِ تو نيست .
باران شو و ببار
... ... ... ...
من تشنه تازگيم.