تبليغاتX
نیم رخ
 

داشتم میخوندم ، نوشته بود :

اگر پاک گردم

      دلم را بشویم

             دلم می تواند

                  زمین را ، زمان را

                              جهان را بشوید !

.

.

.

پ.ن: دلتنگیام ُ انداختم لب بوم باد بخورن ...

 

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

درد ِ دیروزمان " چرا؟ " بود  و

                                       قسمت ِ امروزمان "چه کنم ؟ " ...

    خدای فردایمان هم بزرگ است !

.

.

.

نیما ... از دیشب و اون ۴۰ ۵۰ تا اس ام اس گیجم ... مثه پُکیده ها ... می فهمی ؟

کاش بیای تهران بشینیم ۳ تایی حرف بزنیم .

خوب شیم .

.

.

.

این هم هست ...

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

چقدر واژه ها از گذرگاه های پر خطر ذهن ها رد می شوند و چقدر خوب که بعضی واژه ها به گذرگاه های ذهن های خوب می رسند و آدم انگار کیفور می شود وقتی می خواندشان ...  و می گذریم ، از هفته ای که بیهوده در رنج ِ بستر طی شد و درد بود و فکر ِ درد و درد ِ فکر و ملغمه ای از آشوب و روزهایی دیر و باز هم می گذریم از کوهستان " چرا " های بی جواب و دایی که رفته و نمی دانم چه مدت زمانی دستم زیر چانه بود و خیره به آف لاین هاش مانده بودم و دو سطر ِ بالا عینا تکرار شد  که : درد بود و فکر ِ درد و درد ِ فکر و آف می شوم و پنجره باز است و باد ، اشرفی ها را می تکاند از دوش خودش این سو و آن سو و هر سو ! و عکسهای جدیدم را می بینم و باز خوب می شوم و فکر میکنم که چقدر حیف شد امسال و این یکی دو هفته گذرم به آن خانهء قدیمی ِ سمت بلوار کشاورز و درخت اقاقیاش نیفتاد و چقدر سخت می شود زمانی که گلهای دل ِ آدم یخ می زنند ... و اس ام اس های فورواردی به ... و ... و اینکه شبها هم معنی می شود : لطفا وارد فضای سبز نشوید ؟  و اصولا فضای سبز چه محدوده ای می تواند باشد ؟ و چقدر چقدر بزرگراه مدرس عصرها توی اوج ترافیک حواس ِ آدم را پرت ِ فضای ِ سبزش میکند و چقدر چقدر خوب اند گل مرواریدی هایش ... و سلکشن ِ درخواستی ِ خودم به خودم و این هدفون جنیوس ِ مهربان با گوش .... و شب شده بود ، یادم ماند بعد عمری نشستیم اخبار ببینیم : با کشته های فلسطین شروع شد و رسید به گروه 5+1 و بعد عراق و آخر هم برای تنوع خواند که شهرداری یکی از شهر های ایتالیا برای کوتاه کردن چمن های فضای سبز از گوسفند ها استفاده کرده و این خبر یک هفته قبل ترش محض مزاح سر کلاس ِ سانح بیات شده بود و این است مهم ترین بخش خبری مملکت " ما " ... + اراجیق ِ( دقیقا با همین املا) همون آقاهه  ...  و شب شده بود که با بابا و مامان توی پارک می خندیدیم و می خندیم ... حتی احتمالا الکی و هوا خوب است (؟!) و این آهنگ cry  از آقای james blunt   خیلی باحال است و اینکه اتاق قفس است و اتاقی که تراس ندارد ، راهی به بیرون قفس ندارد و قفسی تنگ تر است و اتاق ِ من خوب است ، تراس دارد و راهی به بیرون ِ قفس و جان می دهد برای شب نشینی با چای و دلتنگی و حصیر و پای ِ دراز و پشه و قلقلک ِ باد و مور مور ِ بهارانه و چُرت و مامان و چشمک ِ شادی آورش و  اینکه هیچ جوری حالیم نمی شود که چرا آداب ِ بی قراری ِ یعقوب یاد علی توقیف شده و خودش محکوم به حبس و اصلا در این حکومت که نه ، در عالم قدرت قرار نیست که " ما " چیز های زیادی را بفهمیم ... هست ؟!؟ و اینکه هنوز انگارم نه انگار است که ترم شروع شده و باید این ۲۴ واحد را خوب پاسید و نباید  مثل پارسال شود و اینکه فکر میکنم با روندی که هست استاد کاربرد کامپیوتر هر جلسه ازم بپرسد که " چند ساله با کامپیوتر کار میکنی ؟ " و من لبخند تحویلش بدهم و بدون شرح باقیش و اینکه خدا جون یه صحبتی کردند این کشاورزان ِ عزیز رویشان را زمین ننداز و این در حالی ست که درخت  های توت ِ حوالی ِ دانشگاه ِ ما ۱ ماه و اندی زودتر به بار نشسته اند و توت است که له می شود روی زمین و  اینکه بچه ها می گویندم که " چشمهات برق می زند چرا ؟ " و من که می گویم : " مُدلشون اینجوریه " و اینکه سخت مشکوکم به این مدل و حقیقی بودنش و بودنم و چطور بودنم و خوب بودنم و بد بودنم و چقدر بزرگ شدن مضخرف( ایضا) است و جارو وسیله خوبی ست برای خاک زدایی و شعر می خوانم شب ها زیاد زیاد آرامم میکند و سی دی بابایی ِ پرویز پرستویی و آه از دل ِ دیوانهء حافظِ بی تو ی ِ توی جلدش یادگاری  دوستی قدیمی و باغ فردوس و آن ظهر ِ داغ و فواره ها و تجریش و امامزاده صالح و دربند و پیچ های تند و آخر .....

 

.

.

.

.

.

.

به آرامش احتیاج دارم ؛ آرامشی مشدد شده !!!

.

.

.

.

.

پ.ن:

و من خواب دیدم  ماه و خورشید را با هم ... در هم .... بی فاصله .... یکی ....

و من ماه را به تابانی شب ها و خورشید را به درخشانی روزها با هم دیدم

...

 

 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

باز گشته ام از سفر

سفر از من

باز نمی گردد

                 شمس لنگرودی

 

چالوس ِ همین حوالی

بای مای آیز

 

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

(4)

شب به خیر  ماه 

 

 (2)

چراغ های پارک .

روبرو ؛ پنجره ...

سایـــــه ای  گُم .

روبرو ؛ حَنجره ...

 

 

(3)

شیرین

 

 

(1)

جیرینگ جیرینگ ِ از هم گسستن ِ نبات ِ  چای ِ داغ ِ ماگ ِِ نیمه شبی دلتنگ !

 

moon

 

بک گراند : Picture Of The Moon   From   Gary Moore  

 

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

از بهار ِ به این بزرگی

سایه روشن ِ دَم دَمای طلوعش رو دوست دارم

که نسیم ِ جنوب

خنکای بهار و عطر گلهای تازه تازه رو توی اتاق پر میکنه ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اون وقت ِ که انگاری دوست داری از تَه تَهای دلت بگی

خدا جون : دوست دارم !

.

.

.

پ.ن: آره ! راس میگی . گرده افشانی گل ها !!! :)

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

چند سال صبورانه و پاک عاشقی کردید و قدر عشق دانستید که امروز رسید و خطبه ای جاری شد برای اشتراک تان. برای پیوند قلب، جسم و روح تان. بی تابی و تاب همه این سال ها، خستگی و امید همه این روزهایی که گذشت... قدرتان برای هم بیشتر کرد و وجودتان عزیزتر. حالا که دستهایتان به هم رسید، حالا که گرمای آغوش هم می چشید... دست هم رها مکنید که این دست ها آسان به هم نرسید.

پ ن: مهدی و مینای عزیز پیوندتان مبارک.

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

دل ِ فرار دارم این روزها

.

.

.

افسوس

.

.

.

گریزگاهی نمی یابم

.

.

.

.

و من

ناگزیرم از خویش !

 

 

 

 همون حوالی تهران ِ 11 فروردین

 

 

اول : نیم رخ یکساله شد . وبلاگ نویسی های من 4 ساله .

 

یکی مانده به آخر : لازم نیست که خودت را درون آتش ببینی که بفهمی شکنجه چیست . چه جنسی ست ؟ چه مزه ای دارد ؟ تا کجاها می رود ؟ نه لازم نیست . همین که دیروزی باشد و مادری فرزند در آغوشش را چند لحظه ای به دستت بسپارد و او ؛ همان کودک ِ چند ماهه ، چشمی نداشته باشد که بگویی نمیبیند ، که بگویند کور است ، برای شکنجه کافی نیست ؟ چشم نداشت ! از ابرو به پایین پوست بود فقط ! و چه تلاشی میکرد که با دستهای کوچکش بشناسد این دنیا را ...... و چه دلی از من اتش گرفت انگار که عقوبت گناهی باشد . همین که یکی دو ساعت بعدترش ، فریاد های ناگهانِ کودکی ناشنوا تمام ِ وجودت را بهم بریزد کافی نیست برای شکنجه ؟ همین که چشم ازت بر ندارند این جماعت ، انگار که سیر تا پیاز ِ درونت را می دانند . همین که جای چیزهایی که ازت میگیرند درس عبرت بگذارند مدام ، کافی نیست که طعم شور ِ شکنجه را بچشی ؟

.

.

.

.

به این شهر سوگند می خورم

و تو – ساکن در این شهری

و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ییم ...

 

                              

                               قرآن کریم – سوره ی بلد

.

.

.

.

.

آخر : دیگر نمیدانم چگونه با تو نجوا کنم هاااااااای خالقم

دیگر که بیش از همه می دانی گرفتارم !

 

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

آدم وقتی در درون چیزی قرار دارد نمی تواند آن را ببیند .

 پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد .

                                                                                Chiristian Bobin

 

و این ها شادی های ِ کودکانهء چشم های ِ من !

 

 

 

 

 

 11فروردین87

حوالی تهران

 

+ نوشته شده در  87/01/12ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

فقط خدا حق دارد ما را از خواب بیدار کند !

.

.

.

 

تاریک . این پایین نشسته ام .

آنقدر ها در من ریشه دوانده که نمی توانم بگذارم برود ! یعنی اگر هم برود من را خواهد کَند و خواهم مُرد . این قصه ای ست که از بر بودنش دلیلی برای دوباره و دوباره نشنیدن و ندیدنش نیست ! به همان دلیلی که فصل به فصل و رنگ به رنگ در زندگی دچار مکاشفات جدیدی می شویم که تا پیش از این ها هم بوده اند اما امروز شاید موعد یافتنشان باشد .

.

.

.

آیینه ها با آه آغاز می شوند

و آه پایان حرف روشن آیینه هاست .*

.

.

.

اما ... این ها را که می نویسم دلیل بر هیچ چیز نیست ! خودم هم می دانم . و بهتر است بگویم که " خودم بهتر از همه میدانم که نیست " . این که میگویم : من می نویسم . و من می خوانم . و من حرف می زنم و من می شنوم و من راه می روم _ زیاد _ . و من فکر میکنم _ فقط فکر میکنم _  . و من سرم شلوغ است . و من در عقلانی ترین حالت ممکن هم رویا میبافم . و من با رویاهای خودم بازی میکنم . و چقدر باختن و بردن می دانم من ! . و من می بینم _ زیاد_ . و من هستم _ کم _ . و من چقدر خوب که گاه گاهی نباشم . و من چقدر کوچکم . و این از همه بیشتر است . و من در را بسته ام و به جای مُردن نشسته ام پشت به دیوار _ها_ و می گِریم ! . ومن با گریستن گرم میشوم . و من سردم شده است انگار ! و من از سرمای پشت ِ سرماست که می ترسم !

احساس ِ بی بالی میکنم صبح ها که سنگین ِ سنگین بر می خیزم . وامروز که نوبت ِ بی تابی نبود ؛ رسیدم به سر خط ِ آینه های ناگهان* که برایم نوشته بودی:

 

 " سرد است .

 با تو گرم می شوم

 

۲۲/۸/۸۶

پاییز تهران ! "

.

.

.

دفتر مرا دست درد ورق میزند

شعر تاره مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم ؟

 

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟*

.

.

.

گفتم که بازی میکنم . با این همه فکری که رها نمی کنند آدم را بازی میکنم . طرح میسازم و یک وقت هایی هم تویشان گم میشوم و باز انگار چیزی از تو نجاتم می دهد  ! باز هم بر میخیزم . و دردهایم را به آغوش میکشم . و با هم راز ها می گوییم . " محبت ِ از تو به من رسیده را نشانشان می دهم و می دانم که می دانند گران به دست آمده اند و ....  ..... ........ . و گران به دستِ دل  آمده ای  .... و .... ....... .......... . "

.

.

.

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم اوفتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجه که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است !

 

آه ای شباهت دور . ای چشمهای مغرور !

این روزها که جرات دیوانگی ام کم است  .....  بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم

بگذار ....

     بگذریم !

 

این روزها

خیلی دلم برای گریه تنگ است ! *

.

.

.

.

.

.

.

.

اول: و تنهایی .... گاهی آنقدر وقت دست ِ آدم  _ من _ می دهد  که کارش به جنون می کشد !!!

.

.

.

.

.

آخر : *دارها از زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

هَمدم ِ هر دَم

 .

.

.

.

.

.

.

.

روز و روزگار بدانند

 "من او را دوست دارم "

 .

.

.

.

.

.

پ.ن: آهنگ وبلاگ " ... "

 

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

< میان شعور من و تو ، کودکی خوابیدست >

.

.

.

با حجم همیشه در حال ِ فوران ِ " نمی فهمی ها و نمی دانی ها و نمی توانی ها و امکان ندارد ها و اشتباه می کنی ها و در توهمی و دیوانه شده ای و عقلت کجا پریده و نه و نه و نه و نه و نه ها " مبارزه ای سخت داشتم تمام سال ِ پیش را ! با :  " سعی میکنم که بفهمم . و ندانستن عیب نیست و نخواستن عیب است و من می خواهم و من می توانم و نا ممکن وجود ندارد و به دیوانگی ام می بالم و آری ها و آری ه و ...ا " . آدمهای قصهء ما آنقدر که "شکستن" می دانند " ساختن " نمی دانند . " اُجاق ِ احساس ِ  آدمهای قصهء من کور شده است . و دیگر علاقه ای زاده نخواهد شد . و دیگر والدِ عشقی نخواهند شد "" ." آدم بزرگ های قصهء من عشق را هم حساب کتاب می کنند . آدم بزرگ های قصهء من دل را هم خواب می کنند .

اما وقتی هم هست که من برای کوچکتر از خودم آدم بزرگ می شوم و حواسم نیست ! شاید تنها اتفاقی که ریشه های سال پیشم را به باد نداد " اولین سفر به مشهد " بود . به جای ِ خودش غیر منتظره و آرام . هرچند که از همهء آن شب های با صفای ِ گوشه گوشه ء حریمش جز دلتنگی چیزی برای ِ دلم نمانده . هرچند که آینه می گویدم " خر ِ موسی گرش به مکه برند چو باز اید باز همان خر باشد " . حتی اگر استاد مویه های چند روز قبل از سفرم را به یاد اشته باشد از پشت گوشی و من هم  حرف های ِ تسکین دهنده ش را . حتی اگر یادم مانده باشد که شنیده ام بارها و ان جا نیز : راضی باش به رضا . حتی اگر این را  نوشته باشم و رفته باشم از خاطر ِ خودم .حتی اگر بدانم : همه چیز از یاد ِ ادم میره . جز یادش که همیشه یادش ِ "

حتی اگر توی خلوتی ها تمام پارچه سبز ها را ببرند از ضریح . و انگار دل ِ من هم جایی میان همان پارچه سبز ها گره خورده بود . . . و بریدندش ! حتی اگر خواب ببینم که : طواف ِ دیگری باید ... من و خاله کوچیکه ، مونس ِ شبهای دور ِ کودکی و شوهر خاله و دو تا آدم کوچیک . جمعه شب 21 خرداد رسیدیم ناهار خوران ، از آن جاهایی که فقط باید اعتراف کرد که شنیدن کی بود مانند دیدن ، ساجدهء 8 ساله را می دیدم که خودش را با حرکات ِ من ِ آدم بزرگ وفق می دهد ... مثل من راه میرود ... سنگین و سر به هوا ... مثل من نگاه میکند ... سنگین و سر به هوا ... مثل من کلمات را توی دهانش میچرخاند و مکث میکند و میخندد و گاهی هم که خسته میشد ، خودش می شد و می پرید توی هوا و بلند بلند میخندید و صدایش جیغ کوچکی همراه داشت و صدایم را همراهش میکردم و می پریدم توی هوا و یک بار هم با هم خوردیم زمین و من سنگین ماندم و او سبک رها شد و من به آدم بزرگ شدن خودم خندیدم و احمقانه ترین احساس ها را در خودم دیدم ؛ همان جا ، روی زمین ِ سر به هوا .... !!! دم دمای ِ صبح با صدای زوزه شغال ها بیدار شدند جماعت ِ توی کمپ . عده ای رفتند و عده ای آمدند . ما هم رفتنی بودیم .... به همان جایی که الان من مانده ام !!! جنگل گلستان . چند تا درخت را نشانه گذاشتم و گفتم آلان میایم و وقتی برگشتم دیدم که همه چیز مثل هم و من بی نشانه و با هزاران نشانه ایستاده ام جایی که نمی دانم کجای ِ کار است ! باورم نمیشد که گُم شده باشم ! باورم نمیشد که این همه آمده باشم و نفهمیده باشم ! باورم نمی شد که توی روشنای روز سایه درختان همه جارا سیاه کرده باشد ! فقط سعی کردم جای پاهام را ببینم و برگردم ! صدای همراه با جیغ ِ ساجدهء آدم کوچک را زودتر از صدای ادم بزرگ ها شنیدم ! ولی الان صدایی نمی شنوم ! ردپایی هم نمی بینم . همه چیز را سپرده ام دست ِ آدم بزرگ های قصه ام و گم شده ام .

گُم شده ام با هزاران نشانه و بی نشانه مانده ام جایی که نمی دانم کجای ِ کار است !

امسال ِ نو را مثل همیشه با قاعده شکنی به زعم آدم بزرگ های قصه ام آغاز کردم. امسال را خانه نبودم که نو شد ! امسال را از 1 ساعت قبلش توی خیابان راه می رفتم . دلم سقف نمی خواست ... دیوار نمی خواست ... دلم فرش ِ گرم و نرم و سبزهء کوچک نمی خواست ! امسال حتی نبودم تا یک گوشهء سفره به بغض های دیگران نگاه کنم . نبودم تا دست های مامان دور تنم حلقه شوند و من ندانم چه کنم ! نبودم که نگاه های غریب ِ بابا را پیدا کنم و بوسه هایش را روی گونه هام .... نبودم توی سجاده ام حتی ... پشت پنجره به شوق هیچ انتظاری هم ننشسته بودم . طواف ِ دلتنگی میکردم توی کوچه ها . با عینکی بر چشم و غریبه برای آدم بزرگ های شهرم ... آرام آرام بغض ها را می گشودم . دلم گلدسته می خواست ! دلم سری به هوا می خواست ! دلم میخواست نو شدن آدم بزرگ ها را ببینم . دلم قفل شدن می خواست به پنجره های مشبک ِ خانهء خدا ... دلم اشک می خواست فقط ! همه زمزمه می کردند اما من نمی شنیدم . یعنی نبودم که بشنوم . رفت ها و آمد ها و نگاه های آدم بزرگ ها حواسم را پَرت کرده بود . یکی دو تا ده و بیش از این ها دست بود که می رفت سوی گنبد و کم کم می لرزید و قفل می شد و بعد شانه ها و همهء جان ! یکی دو تا و بیش از این ها انگار دلشان اشک می خواست ! من ِ آدم کوچک قاطی ِ این همه آدم بزرگ هم همین را می خواستم . همین هم می شد . دست بود که می رفت سوی آن بالا و بعد می لرزید و بعد قفل می شد و بعد شانه ها و بعد تمام ِ جان ! امسال فقط مادر و پدر نبودند که خوشبختی ام را آرزو کردند ! امسال یک هوا آدم بزرگ بی انکه بشناسندم صورت به صورتم گذاشتند و اشک هامان با هم آمیخت و آرام گفتندم : خوشبخت بشی ان شاا... . امسال شده بود راستی که همه با هم مقلب القلوب خواندند و من یک گوشه ای ایستاده بودم و ملتمسانه شفای ِ دلم را می خواستم . امسال که نو میشد قسم خوردم که بد دلی نکنم حتی با حجم ِ همیشه در حال ِ فوران ِ  بزرگی ِ آدم بزرگ های قصه ام . این ها را گفتم که بدانم چاره ای نیست جز " مُردن ِ محض " . جز سکوتی که امان بدهد طاقتم را . فاصله ای نیست دیگر بین این زندگی و آن مُردن . میمیرم تا زنده گی را خوب تر بفهمم . امسال که نو می شد ، می دیدیم خودم را که ایستاده ام پای ِ همین چند قطره اشک ِ مایهء حیات ِ دلم .  امسال که نو می شد ، به تو گفتم که دستت را بالا بگیر ، دستم را بالا میگیرم ! ای کاش در هم قفل شوند تا ابد !

.

.

.

اول: کوچکی ِ دنیا مثل روز روشن و واضح شده است برای اهل ِ دیدنش . و نه قرار ِمعجزه ای هست شاید و نه انتظار ِ اتفاقی حتی ! ولی ... ولی کو باوری که مومنانه بداند  ""هر چه تاریکی افزون تر ، ماه تابان تر ؟ "" . باوری که باور کند هر اندازه که کوچکی این دنیا را می بیند ، بزرگی ِ خدا را هم ببیند . این خداست که هر روز ، بزرگ و بزرگ تر می شود .... کو نگاهی که مومنانه بخواندش " الهی و ربی من لی غیرک "

.

.

.

آخر: همان که گفتند ، " طواف ِ دیگری باید .... "

 صفا

photo by Dalghak

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 .

بی خود خودت را مشغول کرده ای ، انگار نه انگار که هر صبح این تو بودی دست بر سینه و سلام گویان به قامت ِ همیشه قائم این درختان .... این درختان ِ همیشه عشق باز در جان ِ آسمان ... انگار نه انگار که آن همه لبخند نقش ِ گوشهء لبهای ِ تو بود ... انگار فراموش کردی اتفاق ها را ؟!؟ چقدر دلم برایت می سوزد . از خود بیگانه شده ای که جوابیت نیست آدمها را ... خطرناک شده ای ... می ترسم دل به باد دهی جای دریا ... دخترک ، پارو زدنت کو ؟ فکر می کنی سر ِ این پیچ و خم ها عشق ها هم تمام می شوند ؟  کجایی ؟؟ کجایی که نمی بینی ام ؟ ؟ برایت می ترسم که اینقدر ساده از کنار ِ خدایی ِ خدایت می گذری این روزها ... برایت می ترسم که آرام آرام همه چیزت را گُم کرده ای !!!! که با حرفی و نگاهی و عتابی روی گردان ِ من می شوی ... که می ترسی .... ! برای روی ِ سرخت می ترسم دخترک ... سهم تو از این همه ترس نیست ... با که ای ؟ رو سوی ِ کجایی ؟ دست هات خالی نیستند ... کاسهء گدایی ت هم پر شده و ......... نمـــــــــــــــــــیبیــــــــــــنـــــــــــــــــی ........  تو نبودی که همیشه می گفتی ام : آب با این همه ترانهء بی صدا ... و حتی ... حتی تشنگی ها .هم. بهانه اند . همه شان بهانه اند !!!! تو نبودی که به خواب های کوچک من اعتماد داشتی ؟؟ تو نبودی که چشمهای عاشقش را نور سوی بیراهه ها می دیدی ؟؟؟؟ هی دخترک ، تو که چتر به دست نمی گرفتی پیش از اینها .... خالی ِ دلت کو که پُر می شد از صدای بال ِ کبوتر ها ؟؟ لالایی ت را چرا نمی شنوم دیگر : " تا هنوز عاشقم .... تا هنوز صبر می کنم " .... تو که وصـــــــــال ِ مدام می خواستی کجایی ؟؟؟ که حالا سر به صحرا گذاشته ای و من ِ من را تنها .... تنــــــها ..... تنـــــــــــــــــــــها ......

.

.

.

امشب نذر ها را نو میکنم

دعـــــــــــا ها را نو میکنم

نگــــــــــاه ها را نو میکنم

باید از این خواب ِ زمستانی ِ همیشه بگریزم

هر چه نشانه است پشت ِ این خواب است

هر چه نور

هر چه باران

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

امشب دوباره برای آمدنت نذر میکنم .... های ای عشق ِ سر به  زیر ِ من  ........

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن:

اگر ستاره داری

خـــــــــــــــــانه ام را روشن کن ..

امضاء

همون پرندهء بی آشیون

همون مرغ ِ هوا

 

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

فصل پرواز پرستوهاي نور
مي بره مارو به اون روزهاي دور
ميباريد از آسمون پولك و ياس
"فكر ميكرديم همه دنيا مال ماست"

 

 پ.ن:

آهای زنــــــــــــــــــــــــــــدگی

به بهانه رسم و رسوم هایت

به بهانه گذشتگان و گذشته ها

احساسم

احساسمان را

لگد مال نکن

+ نوشته شده در  87/01/03ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

یه چند لحظه وقت داری خداجون ؟  یعنی به نظرت من بین اون همه آدم کجا بودم ؟ یعنی به نظرت صدام در اومد ؟ به نظرت پَرت بودم ؟ 

نمیدونم به عقوبت کدوم گناهه که میون ِ راه نشستم !

 

+ نوشته شده در  87/01/03ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  |