آن بالا ...
آن بالا در اوج ....
آن بالا در اوج نشانیام را نشانم دِه ....

photo by Dalghak
4 دی 86
تئاتر شهر
عطف به پُست قبل :
::::
::::::
::::::::
خوشبختی یعنی !
Do
Re
Me
Fa
Sol
La
Si
::::
::::::
::::::::
خوشبختی یعنی دو ر می فا سل لا سی ِ یه دل ِ عاشق
یه دل ِ *خیلی عاشق !
:::::
::::::
::::::::
خیلی : نه طول داره نه عرض نه ارتفاع نه مقدار نه کسر و نه هیچی دیگه ! ! !
خیلی : مینز : خیلی
پ.ن:
خوشبختی یعنی الانه تیگلاط سر برجک که داره آداب ِ بی قراری میخونه ! (دوی نخطه دی شدید )
خوشبختی !
خوشبختی یعنی 50 روز بیش و کم ساعت 6 صبح ، گوشی و من و دلتنگی هام و خاطره هام و حرفام و خواب و بیداری و .... روی ویبره ! خوشبختی یعنی " اینم گذشت " ! خوشبختی یعنی " امروز آخرشه " ! خوشبختی یعنی صدای قطار . یعنی جاده . یعنی ایستگاه . خوشبختی یعنی " دوباره سلام " ! . یعنی سر به زیری . یعنی فروتنی . یعنی صبوری !!! . خوشبختی یعنی آغوش مامان . چشمای مامان . دستای مامان . خوشبختی یعنی صداش ، یعنی حرفاش ، یعنی ..... یعنی ا ش ک ا ش !!!!! . خوشبختی یعنی همین پُست ِ قبل . خوشبختی یعنی " ناز ِ نگاهت فائزه " . خوشبختی یعنی دوست . یعنی دوستی . یعنی دوستام . خوشبختی یعنی " در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا . تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا .... ایوان طلا ..... " . خوشبختی یعنی " عمو پویا " !!! . خوشبختی یعنی بوی ِ تمیزی ِ دیوار و پرده ها ! . خوشبختی یعنی شرق ِ بنفشه " . خوشبختی یعنی " نِی " . خوشبختی یعنی " مولوی خوانی " . خوشبختی یعنی " آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟ وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟ " . خوشبختی یعنی " شب " . خوشبختی یعنی " تسبیح ِ چوبی " . خوشبختی یعنی " مادرجون " . خوشبختی یعنی " سکوت " یعنی " نگاه " یعنی " عمیق و آروم " .... ! . خوشبختی یعنی .... یعنی .... یعنی .... یعنی .... یعنی ............
" عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ . قرآن زِبَر بخوانی در چارده روایـــــت "

می آییم
می نویسیم
می رویم
....
می آیید
می خوانید
می روید
...
نمیدونم کی بود که گفت و رفت (؟) اما خوب گفت !!! خوب ! خیلی خوب !
مثه یه تیر خلاص وسط همهء همهء همهء بی تابی هام . دل شوره هام . دلتنگی هام .
" پشت سر هر معشوق، خدا ایستادهاست. پشت سر هر آنچه که دوستش میداری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.؟
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.؟
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.؟
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.؟
اجازه میدهد که عاشقی کنی، تماشایت میکند و میگذارد که شادمان باشی.؟
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر میشود.؟
هر قدر که در عاشقی عمیقتر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.؟
زیرا خدا از عشقهای پاک وعمیق و ناب و زیبا نمیگذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.؟
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است، و هر گامی که تو در عشق برمیداری، خدا هم گامی در غیرت برمیدارد.؟
.
.
.
تو عاشق تر میشوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان میکنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم میریزد و معشوقت را درهم میکوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.؟
خدا هرگز نمیگذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.؟
معشوقت میشکند و تو ناامید میشوی و نمیدانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.؟
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.؟
تو ناامید می شوی و گمان میکنی که عشق بیهودهترین کارهاست.؟
و برآنی که شکست خورده ای و خیال میکنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کردهای.؟
اما خوب که نگاه کنی میبینی حتی قطرهای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفتهاست.؟
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.؟
خدا به تو میگوید: مگر نمیدانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمدهای و برای من بود که این همه رنج بردهای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.؟
پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت میبخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.؟
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانیاش کند.
فردا اما تو باز عاشق میشوی تا عمیقتر شوی و وسیعتر و بزرگتر و ناامیدتر.؟
تا بینیازتر شوی و به او نزدیکتر.؟
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!؟"
...
این نوشته تووی کامنت پست قبل بود .
همین !
با خود گفتگو کن
همچون چشمه ای
رود
ادامهء توست
" شمس لنگرودی "

photo by Dalghak
.
.
.
:پ.ن:
" مثل خمیازه های دم ِ صبح ، آفتاب مهتاب را قاطی نکنید لطفا "
"فرشته من، تمام هستي و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آنهم با مداد برايم نوشتهبودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نميشود. چه اتلاف وقت بيهودهاي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشتهباشد؟ آيا عشق ما نميتواند بدون اينكه قرباني بگيرد ادامه پيداكند؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا ميتواني اين وضع را عوض كني ــ اينكه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نميتواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟چه شگفتانگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب ميكند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيمشد.بگذار براي لحظهاي از دنيا و ما فيها رهاشده و به خودمان بپردازيم، بيگمان يكديگر را خواهيمديد. از اين گذشته نميتوانم آنچه را در اين چند روز در مورد زندگيام بدان پيبردهام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچگاه چنين افكاري به سراغم نميآمد. حرفهاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم.آه! لحظههايي هست كه حس ميكنم سخن گفتن كافي نيست.شاد باش ــ اي تنها گنج واقعي من، بمان ــ اي همه هستي من!بدون شك خدايان، آرامشي به ما ارزاني خواهند داست كه بهترين هديه است.
.
.
پ.ن بی ربط : گریه
دوباره نمیخوام ، کسی چشای خیسمو ببینه ...
.
.
.
دیروز انتخاب واحد بود . به خودم نمیدیدم که ظرف 5 دقیقه قال قضیه رو بکنم و برگردم خونه ، ندا نذاشت تنها بیام . پنج شیش نفری شدیم هم مسیر و شکرالهی شد راننده و جعفری شد کمک راننده !!! ) استادا بهش میگن کُپُل :دی) تا تونستن خندیدن ( خندیدم !) . کلا هرچیزی که میدید این محمد سوژه بود براش . هم اتاقی رو با گیتارش زده بود گذاشت گوش کردیم خیلی قشنگ بود ، از ورژن اصلیش قشنگ تر حتی ، ده باری از من پرسید هر روز این مسیر رو میای ؟ بعدشم هر ده بار میگفت من اگه جات بودم ترک تحصیل میکردم : دی ... گفتم همه ارزش این رفت و آمد به تنها بودن و راه رفتناشه و بیش از حد تصور دوست دارم دوری دانشگاه رو ... !! زنگ زدی ، اولش که نواب بودیم و بعدشم مدرس همون جای همیشگی لامصب نقطه کور بود و آنتن نداد . ولی من کلا آنتنم فعاله ! نقب زدم به ترم پیش ، "چه روزایی که با این غصه سر کردیم ، چه شیرینه دلیل خوندنامون ! " رمضان و دم دمای افطار ، ماه و صدای اذان و ماشین ها و ادم ها و من و تو که پل میزدیم با خیالمون تو کوچه پس کوچه های شهر ! پارک ساعی ، توانیر ، ولیعصر ... اون پار کِ که نمیدونم اسمش چیه ، با اون سفره های افطاری دو نفرمون . احیا . تو . مشهد با رضا و آرین و مهدی پیش ِ مجید . احیا . من . نیمه های شب ، امامزاده ، وسط خیابون و بی نهایت ِ دلتنگی ... . رفتنهامون . برگشتنهامون . مترو ( فقط جوانمرد قصاب :دی) . سوز ِ موزیی ِ پاییز . هفت تیر و اون آقاهه ذرتی ِ که این شبا وقتی می بینتم میگه یارت کو ؟ ترافیک چه مجال ِ خوبی بود شبا واسه حرفای تازه . فکر کن ، ترافیک ِ دوست داشتنی ! سرما سرما سرما . پاهای یخ زده من که توان بالا رفتن از پله های پل رو نداشت و ما چه بی هوا پُل میزدیم هنوز توی خیالمون ! درس و درس و درس و ریاضی ِ دوشت داشتنی ِ سانح و کلاسای همیشه خنده ش و مثالاش که هنوز یادم میوفته میزنم زیر خنده . هاشمی و صلابت ِ بی همتاش . کار و کار و کار و انجمن سرطان و دکتر دارآفرین و دکتر کامران عزیز ِ خودم :دی با اون لهجه خوزستانیش و پاتولوژی استخوان و اختتامیه و "دوستای خوب" که همشون سن پدر و مادرم رو داشتن حرفای تازه و خستگی و پارک لاله و گالری بهزاد و مجسمه های چوبی و بلوار و پیاده و پیاده و پیاده و شب و من و تو و تو و تو و فکر کن اگه نباشی ... ! میشه ؟ یا من فکر کنم باید بشه ؟ یا نه تو فکر کن و نه من و راه با پیمودنش شناخته میشه و داریم میریم . هرچقدر دور ، نزدیک تر ! هرچه حصار بالاتر ، آسمان بالاتر ! میبینی ... سرِ هر کدوم ازین خاطره ها رو که بگیری ، دونه به دونه عشق میشه بافت ! میشه . میشه . من هر لحظه با همینا زنده ام . با همهء حرفای گفته و نگفته . . . باید به هم کمک کنیم " ما " . باید به هم کمک کنیم که طاقتی طاق نشه و سر به فلک نکشه غربتی !
از بچه ها خدافظی کردم و از نوبنیاد تا خونه پیاده .... این آهنگه اومد و موند و من نه از سر غم ، که از شادی بی سببی اشک ریختم و خندیدم به یادت ! و بارها و بارها حرفای پویا توی ذهنم اومد و رفت که " آدمای زندگی من و تو حرفاشون یک کلمه ست " " منطقشون نقطه نداره " صبر کن ازاده .... صبر ... صبر .... صبر ............

فقط میدونم که چشم امیدم هنوز کور نشده !
فقط میدونم که باید یه بار دیگه شروع کنم ، توی یه راه جدید ، با فکر جدید ...
چیزایی بدست آوردم که با یه روز دو روز دوری و این بازیا از بین نمیرن ... هرگز !
تویی هستی و همین بودنت ... برای بیش از اینهام کافیه ... !
فقط میدونم که ....
گر اژدهاست بر ره عشق ست چون زمرد
از برق این زمرد هین دفع اژدها کن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن:
پروردگارا ..
تو آنچه کار دنیا و آخرت مرا به صلاح می آورد نیک میشناسی ،
پس به دیدهء مهر و رحمت به نیازهایم بنگر
" صحیفه سجادیه "
چشمهام ... محتاج ندیدن شده اند
گوشهام در تمنای سکوت ...
قلبم به دنبال تنهایی
...
..
.
هر آنچه بکاری درو خواهی کرد
جز توفان
که به دست باد است .
سخت نیست ،
بفهمم که نمی فهمم
...
نه سخت نیست
می فهمم که نمی فهمم !!!
.
.
.
.
لام تا کام
حُناق گرفته ام
.
.
.
.
.
اینطور می خواهندم ... نه بیش ... نه کم
.
.
.
.
.
.
.
خلاص
پرده را پس می زنم !
سه کُنج اتاق ، چراغِ کوچکی روشن ،
تمام ِ بودنِ این چهار دیواری را می پراکند توی قاب پنجره !
هی من ، چه سایهی لرزانی داری امشب ...
...
..
.
همه چیز هست ؛ دیوار و پیچیک ِ هم آغوشش با ریشه هایی همقدمِ آمدنِ تو ، دیوار و نی ها ، عکسها و قاب و شعرها و کاغذها و ... تو و تو و تو .... می بینی پنجره تنها نه ، که در و دیوار و اتاق و بودن و ماندن و راه و راه و من و من و من .... از تو پُر شده ایم . ازتو ، هر کجا که نگاهت در امتداد چشمهام آمده اند و ردپایی گذاشتند ... هر جا که فکرت ؛ خیالت ؛ خنده ات ، حتی اشکهات از سَرم گذشته ... هر کجا ...
از تو پُر شده ام این سالها
و چقدر از این "تو" گذشتن برایم محال است !!!!!!
چقدر سعی میکنم که پریشانی هایم را دست به سر کنم
چقدر سعی میکنم که دست و پا نزنم میان این همه اضطراب
چقدر مُدارا میکنم با سَرِ پُر دَردم
چقدر آماده ی شکستنم !!!
اما ، خَم نباید شد
کَم نباید شد
...
..
.
چقدر ... چقدر ... چقدر دلم هوای آن سوی این پنجره را کرده ،
همانجا که تنها ، امید همنفس شدنت آرامم میکند .
...
..
.
چقدر دلم خدا می خواهد
خدای خوبِ بی زبانی هامان
خدایِ آغــــاز
خدای پَرواز
...
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آخرشم اینو میخونم و راه می افتم و میرم :
ما را سری ست با تو
که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود
هم بر آن سریم
باوری سخت و یا حتی تلخ
باید پذیرفت !!!
.
.
.
.
.
.
در راه برگشت هر چی ماشینِ دست نخورده ی برفی بود رو مزین به :دی کردم
ایناهاش :

پُر . خالی . پُر . خالی . پُر . خالی . پُر . خالی .... چشمهام اند اینگونه ، اما توی این سرما هم یخ نمی زنند .
من کوچکم برای این هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه ؟!؟ هستم ؟ نیستم ؟ پس چرا گاهی بی خوابم و گاهی خواب ! روی این خط ها فاصله ای نیست ! پس چرا این هوا ابری ست ! ، هی چرخ میزنم توی این اتاق ، هی رو به در ، دیوار ، پنجره ... هی رو به سقف ! هی از سرما کِز میکنم توی خودم ، لای ِ پتو ... هی می پیچَمَش دور خودم ، هی صدا ... صدا ... صدا ... هی این صدای توست که می پیچد دور ِِ من !!! این صدای توست که گَرمم می کند ، آرامم میکند و می رهاندم از خودم ، از من ، از تنم ... . بگو ، بازهم بگو ، تکرار ِ باطل ِ این شب ها را بشکن ، نو کن ، از دوباره بساز ، من را ، د ی و ا ن ه ، دیوانه تر کن ، آتش بزن ، خاکستر کن ...
من ، مُهیای شنیدنم .
One word , one heart , one night , is all I want …
One word , one heart , one girl , is waiting there for me …
Midnight , and all is well …
امتحان دارم . خسته ام . خوابم نمی برد . خواب من را ، من خواب را ، فرقی هم ندارد . دلتنگم . دلتنگ تو ، بازی میکنم ، با هزار تا زاویه ، خط ، نقطه ، رنگ ، خاطره .... ، سبز می آید ، سبز ِ ساده و رقص رقصان ، بنفش می شوم و سایه ام می افتد روی برگ های نارنجی ! ... باران می آید ،می شویدم ، بی رنگ می شوم ! سپید . امشب دارد سپیدم میکند . بازی ام می دهد ، با هزار تا زاویه ، خط ، نقطه ، رنگ ، خاطره تا جایی که سرگیجه بچسباندم به شیشه ی سرد ُ بخار گرفته ی پنجره ،
با منی ؟ می بینی ؟ می شنوی ؟
One word straight To the Heart
این که می کِشم ، درد نیست ، غم هم نیست ، نه نه ... خودم هم نمی دانم چیستی اش را ، فقط می کِشم ! می کِشدم ! آرامم می کند گاهی و گاه ، ... نگویم این یکی را ! ندارم کلمه ای ! ندارد مفهومی ! نیافریده اش خدا ! خدای شاعران ! همه چیز دارد ، همه چیز را با هم دارد ، همین که همه چیز دارد می ترساندم ، می فهمی نه ؟ بیایی میگویمت ! می ایستی ! می ایستم ! این حجم کوچک سیاه توی چشمهام می گویدت ! مثل همیشه ! قبول ؟!
Oh the dawn was breaking that I saw the sun
Burning Like a fire on the bay
I'm nearly there now , I'm gonna say .
پ.ن:
اینجا ، view پنجره اتاقم !
روزها و شب ها و لحظه ها ! ما با همیم !
اولی : نیمه شب ِ جمعه ۱۲ بهمن
دومی : صبح ِ همون شب


مضحک است این دنیایی که کورکورانه خودش را تغییر می دهد . کجا می رود ؟ چه می کند ؟ خوش ندارم بوی گند ماشین ها را . خوش ندارم این درخت های بیمار و خاک گرفته کنار خیابان را . مفلوکند . و این آدمهای پیاده رو ها ... چه می دانند از من و عشقی که ساخته ام ؟ اینها فقط به درد این میخورند که آدم لابه لایشان خودش را پنهان کند ...
و دیگر هیچ
شام سر و آتش / شرق بنفشه / شهریار مندنی پور
.
.
.
همین ! کافی ست برای این شب های پُر بهانه .
زیبا!! هوای حوصله ابریست... چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا! هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من نگیر چشم دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگــــــــــــــرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا! چشــــم تو شعر چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشـــــم تو هستم
زیبا! زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق بنشان مرا به منظره باران بنشان مرا به منظره رویش
من ســـــــبز میشوم
زیبا! زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق بچــــــرخانم بر حول این مدار
زیبا! تمام حرف دلم اینست من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا
خسرو شکیبایی
پ.ن: " افرا " بدون تو ؟؟ محال است .
هی من
امیدواری هایت را کِش بده تا فرداها !!!
" به این روزها امیدی نیست "
هی من
" صبور باش لطفن "
پ.ن:
حرفای تازه
بحث های تازه
گفت و گو های تازه
نگاه ها و چشم های تازه
تازه
اما ناپایدار
به سستی ِ برفی که میبآرد ؛ اما نمی ماند !
نمی ماند ؟
راستی نمی ماند ؟
پس این همه ریشه چه میکنند آن پایین ؟
می ماند ؟
راستی می ماند ؟
دقیقه اول :
شب
همین دیشب که خوابیدم
خواب دیدم
بابا
من و تو رو رسوند جایی !!!
میشنوی ؟
ر
س
و
ن
د
ی
ه
ج
ا
ی
ی
..
.
.
..
اون سَری که بلند میشه یعنی همینه ؟ ؟ ؟
..
.
..
دقیقه دوم :
صبح داره به ظهر نزدیک میشه . میتونیم در نهایت هپروت باشیم و به جای میرداماد بریم هفت تیر و به جای جوانمرد قصاب .. شهر ری پیاده بشیم و قول داده باشیم به بر و بچ که مینی تب رو یاد بدیم قبل امتحان و دیر برسیم و تلفن پشت تلفن و دارم میام و اینا و یاد میدیم و استاد ضایعمون میکنه و عمرا دریغ از یک سوال از مینی جون و هر چی به همه گفتیم خودمون یادمون میره و میایم بیرون و میبینیم بَله ۶ تا غلط داریم ؛ دیگه از روش تحقیق بیست نگیریم لابد میخوایم کلان و صنعتی ۱ و رفتار رو بیست بگیریم و خب چاره ای نیست ؛ میشینیم میخونیم شایدم گرفتیم و اینا و ...
این بود یک روز ِ خوب ِ سرد ِ امتحانی !!!!
دارم تکرار میکنم
زاویه هایی که دیدنشان خیلی سخت نیست
اما
سر ِ صبور می خواهد و قلب مطمئن و اِی ، آرامشی شاید ! ! !
...
..
.
.
..
...
نگاهم را همراهت میکنم
برویم همین دور و بر ها
قَ د َ م ی
ن َ ف َ س ی
اِی ، آرامشی شاید .! ! !.
...
..
.
.
..
...
آرام آرام سر بلند می کنیم !
در مقابل این اتفاق ها یا باید خَم شد ، یا ایستاد و یا ...
بی خیال باید شد
حتی بی خیالِِ آن اتفاقی که شاید به داد ِ آدم برسد !!!
...
..
.
همین که در ازدحام این همه پریشانی
دستت را از دور تکان می دهی و
لبخندت ، جاذبه می شود و
قدم به قدم و
لحظه به لحظه
می کشانیم سوی چشمهات
همین کافی ست که تاب بیاورم
این همه غریبگی را
...
..
.
تنهاییم ، طعم آرامشِ با تو بودن دارد .

اصولاً و اساساً در چنین مواقعی " ترس" جز برباد دادن دودمان روح و روان هیچ چیز دیگری ندارد قابل عرض !
سعی میکنیم که بایستیم !
.
.
.
پ.ن:
زندگیم دو بخش داره :
۱ـ بخش اول
۲ـ بازم همون بخش اول
اما ...
مدتی ست که بخش سومی احساس میشه اونم به صورت دستی که گذاشته باشن بیخ گلو ...
اینو مکاشفات جدید نشون میده
خُب
کاریم که از دستمون بر نمیاد
.
.
.
پس به سلامتی ِ هر چی درد و بلا ، غسل صبر میکنیم !