تبليغاتX
نیم رخ
 

یکی دَرد

و

یکی دَرمون

پسندد

 .

.

.

پ.ن:

نگاهت را نه که برگردانی ها

نه

همین طور به مُنتهی الیهِ اُفُق

همین طور خوب است

این طور میگویند و شنیده ایم !!!

 

+ نوشته شده در  86/10/30ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

یکی می آید بالا ؛

تو هم بالا می روی ؛

و آن بالا ....

« اَلَم یَعلَم بِاَنَ الـاـه یری »

.

.

.

یکی می آید پایین ؛

تو هم پایین می روی ؛

و آن پایین ...

« اِنَ الانسانَ لَفی خُسر . الا الذین ....»

.

.

.

حکایت نَفَس های آغشته به شوری ِ دلتنگی .... !

.

.

.

حالا که میخواهم زندگی کنم ؛

حالا این نَفَسَم را ببین ...

« الهی کَیفَ اَدعوک و اَنا اَنا »

.

.

.

یکی بالا میآید و آن دیگری پایین ...

« و َکَیفَ اَقطَعُ رَجایی مِنک و اَنتَ اَنتَ »

.

.

.

چه دلتنگم

.

.

.

چه دلتنگم

.

.

.

چه دلتنگ

.

.

.

« وااـلـه مَعَ الصابرین »

 

+ نوشته شده در  86/10/28ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

صَلٌی ااـاـة عَلَیک یا ابا عبداـلـة الحُسین

.

.

.

هنوز هم با همه ریاهایی که به عین میشود دیدی حال و هوای حسینیه بزازها و کودکی هایم و تصویرهای پاکی که مانده خاطرم را آرام میکند . حتی اگر دیگر علامه داد بزند پشت میکروفون و حاج آقای منبری از خمس و زکات بگوید ... حتی اگر بانیان هیئت برای بچه هاشان مجالس عروسی درهم و آنچنانی بگیرند و یکی دو هفته بعد برای امام حسین مجلس عزا ....

فقط یک شب ... آن هم برای آرامش کودکی که درونم نام تو را میخواند هنوز و همواره

یه یادت و با نامت راست میشود سر و رویش و اشک ... می چکد از گوشه چشمش

فقط یک شب ...

یا حسین ...

خسته و درمانده ام

اشارتی ...

.

.

.

.

.

هنوز هم اگر گوشهایی باشند می شنوند که هل من ناصر ینصرنی

 

 

+ نوشته شده در  86/10/28ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

اینچنین تا کجا و به کجا می رویم ؟ همه با هم ؟

 

...

 

مطالب به نقل از اینجا

الحمد الله آقای احمدی نژاد امروز به مازندران آمد.

گفت حیفش آمده مردم تنهایی با مشکلات دست و پنجه نرم کنند.  الحمدلله قبول کرد ده پانزده روز است مردم با مشکل رو به رو هستند خدا به امواتت عمر بدهد رفتی تهران به حداد عادل رییس کل نمایندگان مردم هم بگو الحمدلله ما سیاه نمایی نمی کنیم. الحمدلله گفت تا سه شنبه مشکل حل می‌شود.راستش امروز داشتم فکر می کردم الحمدلله که ما در کشوری زندگی می کنیم که دومین ذخایر گاز جهان را دارد.  چرا؟ خوب برای اینکه اگر در دومین کشور  13 روز قطعی گاز در چله زمستان داریم حتما در کشوری که اولین منابع گازی دنیا را دارد تمام فصل سرد سال گاز قطع است.  پس الحمدلله.  از آن هم بالاتر الحمدلله که جزو آن ششصد نفری که به خاطر مسمویت گاز ذغال راهی بیمارستان شدند نیستم.  الحمدلله که قطار آقای احمدی نژاد ترمز ندارد و خاک بر سر آمریکا اگر می گذاشت ما الان انرژی هسته‌ای داشته باشیم یک بمب می انداختند سر ما هم ما خلاص می‌شدیم هم آنها.  راستش این روزها به شدت دنبال آن دختر سیزده ساله‌ای می گردم که با برادرش رفتند بازار و وسایل لازم را خریدند و اورانیوم راغنی کردند نه اینکه بخواهم مزاحمش بشوم از آنهمه هوشش استفاده کند بگوید ما چطور خودمان را گرم کنیم، نه، فقط آدرس آن بازار را بدهد کافی است خودمان یه فکری می‌کنیم به دولت هم زحمت نمی‌دهیم که مجبور شود بعد از سیزده روز تازه یواش یواش شروع کند به فکر کردن که چه بکند.از همه بامزه‌ترش را اینجا خواندم : الحمدلله سه کامیون نان دارند می‌آورند که بین بی‌نان ماندگان کل استان مازندران نقسیم کنند شما فقط فکر کنید سه کامیون نان خدایا حتا می توانیم این همه نان را برای زمستان سال دیگر هم ذخیره کنیم.  باز بگویید چرا الحمدلله.در ضمن تا یادم نرفته بگویم انگار آمده‌اند ابرویش را بردارند زده‌اند چشمش را کور کرده اند  از وقتی اعلام کردند گاز رامسر را وصل می کنند به لوله گاز مازندران گاز گیلانی ها را هم قطع کرده اند. الحمدلله.من برای کل کشور نگرانم چون آقای احمدی نژاد گفتند از شرکت گاز خواستند هرچقدر می توانند و از هر جا که می توانند کاهش دهند که به مازندران گاز برسانند. و الحمدلله شرکت گاز قبول کرده است.   پس الحمدلله تا چند وقت دیگر گاز کل کشور قطع می‌شود.  و  الحمدلله همه با هم برابر و برادر و خواهر می‌شویم.

 

 مهندس شفقت استاندار مازندران طی پیامی از سفر رییس جمهور به مازندران تشکر کرد و فرمود ملت مازندران از داشتن چنین ساکاندار با کفایتی به خود می‌بالد. ما چی داریم بگیم جز ماشاالله.  یکی نیست بهش بگه حداقل از طرف خودت تشکر کن.ایشان طی پیامی به ملت غیور مازندران فرمودند صرفه‌جویی کنیم.  البته نفرمودند چی رو صرفه‌جویی کنیم. ماشاالله بعد از اینکه رییس جمهور فرمودند یک حلقه باید بزنیم دور مازندران، ما امروز از ساعت 4 تا 8 صبح گاز داشتیم لذا ماشاالله ماشاالله رفتیم حمام بلاخره.  و آن‌قدر خوشحال شدیم که به همه گفتیم گاز گاز گاز اومد.  اما گاز نموند و رفت.  لامصب.فکر کنم این حلقه طلایی که دور ما زدند خیلی اصل نبود البت که آقای رییس‌جمهور مهر‌ورز گفتند تا سه شنبه درست می‌شه و این گاز امروز صبح احتمالا فقط اشانتیون بود.  مستر جکسون این روزها باید بیاید اینجا یک لرد آو د رینگ دیگه بسازه.

ماشاالله دیگه داریم به این وضع عادت می‌کنیم از اینکه همه با هم جمع شیم دور یه بخاری دو شعله برقی و همین‌طور که برای گرم شدن کانون خانواده به هم ها کنیم برای چشم نخوردن سکاندار با کفایت ماشاالله ماشاالله می گیم، خیلی هم لذت می‌بریم.

 

آقای حداد عادل وقاحت میدانید یعنی چه ؟

احمدی نزاد : کسانی در داخل ایران از ترکمنستان خواسته اند گاز را قطع کند !!!!

شما بخوابید احمدی نزاد بیدار است

 

راستی ... برادر حسنی امام جمعه اورمیه هم فرموده بودند که اگر مسلمین بی خیال غسل جمعه شوند مشکل گاز حل می شود ...

 

+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

مامان چای دم کرده ، از لای در نگام میکنه و میگه حوصله داری حرف بزنیم ، میخندم ، میاد و چه خبره توی این اتاق و دور و برم کتاب و معدود جزوه های دانشگاه و کاغذ و عکس و پلیر رو خاموش میکنم و یکی از کتابارو نشونم میده ومیگم که تو دادی و چند صفحه ایش رو میخونه و میخنده و هیچی نمیگم و ناطور دشت رو دوباره دارم میخونم و فرنی وزویی رو دیشب سه باره خوندم و عکسا و در و دیوار و شعرا و نوشته ها و هیچی نمیگم و احساس میکنم که یه چیزی میخواد بگه و نمیگه و میگم خوبی و داری میای و بیشتر ادامه نمیدم و میاد و کنار پنجره میشینیم و خودم رو میندازم تووی بغلش و دستش رو میذاره روی صورتم و باهم خیره شدیم به بیرون و هیچی نمیگیم و سکوت داره سنگینی میکنه و اون بیرون یه کوچولویی با مامانش داره راه میره که توی برفا میخوره زمین و بلند بلند میخده و مامانش شوخی شوخی میذاره دنبالش و کوچولو پامیشه و میدوون و یه ذره پایین تر یه آقایی داره به زحمت ماشینش رو جا میده بین دو تا ماشین دیگه و میبینه که چند قدم جلوتر جا هست و اما بیخیال نمیشه  و یه ذره بالاتر یه خانومی با دست گل داره از وسط خیابون رد میشه که دست گلش میفته و صدای ترمز و نه ... هیچی نشد و اومد این طرف و رفت توی شیرینی فروشی و این بغل تر ماشین کاله اومده و علی آقای سوپر پارک داره چک و چونه میزنه و بچه ش داره با چوب برفای جلو سوپر رو پخش و پلا میکنه و اون روبروتر ، بالاتر ، هفت هشت تا پرنده تجمع کردن لا به لای شاخه های درخت و حمام آفتاب گرفتن ، اونم چه افتابی ... خسته و بی رمق و ... این جا من و مامان با هم میگیم مادرجون و به هم نگاه میکنیم و مامان بغضش رو میخوره و من هم و میگم اینجاس لابد مادر و داره میبینتمون و مامان سری تکون میده و میگه دلم تنگه و خودم رو توی بغلش گوله میکنم و میگم مامانی و نیگام میکنه و پشونیم رو میبوسه و میگه چای سرد شد و میگم قرار بود حرف بزنیم و میخنده و میخندم و میگه : از دکتر شهیدی  و علمش و کتاباش و حیف شدن و حیف شدن و حیف شدن و میرم یکی از کتاباش رو میارم و با هم یه نگاهی میندازیم و مامان میگه که کی خونده و منم خوندم و میشه سوژه و حرف کشیده میشه تا خونه خانم کاشانی و دکتر اسدی گرمارودی و محرم دو سال پیش و خاطره دکتر از نیویورک و صداش تو گوشمه و چه محرمی شد و چه عاشورایی و چه دلی و سکوت میکنم و سکوت میکنه و چای سرد سرد شده و اشکام و مامان و پنجره و برف و درخت و خیابون و آفتاب و مردم و .... .... ....

 

.

.

.

به قول فائزه :

یا حسین !

اشارتی که شفای دل‌تنگی مرا به کرم و مهر شما گره زده‌اند انگار!

اشارتی ...

 

+ نوشته شده در  86/10/24ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

نمیدانم

و

همین که نمیدانم یعنی خیلی چیزها ... !

...

تمام حس و حال قریب و راه و راه و راه و قدم ها و فکر و فکر و فکرها و سکوت و ... درد و و درد و دردهایم توی صدای موجی که آرام آرام سینه ی دریا را میدرد و در جان ساحل آرام میگیرد خلاصه می شود ... میبینی ؟ عریانیم را میبینی وقتی که دوباره باز می گردم در دل ِ دریا ... و دوباره و دوباره و ...

توی پارک ، توی سکوت ، قدم هام رو روی برف فیلم میگرفتم ... یادم نمیاد به چی فکر میکردم ... و فکر کنم همین گنگی ِ که هر شب از همه فکرا خلاصم میکنه وقتی چشمام رو میبندم و فقط به صدایی که خلق شد فکر میکنم

ف ق ط ب ه ص د ا ی ی ک ه خ ل ق ش د

...

همین که سردِ خوبه ، همین که توی خودت فرو میری خوب ِ .. همین که همه جا سوت و کور ِ و میتونی بی خیال کفشت رو دربیاری و پابرهنه روی برفا راه بری و ... اینبار سرماست که می سوزونتت

...

تو بگو از این همه روز حتی ثانیه ای باشد که فراموش کرده باشم ... تو بگو خطی گذشته باشد و ندیده باشم ... تو بگو نفسی ... اشکی ... آهی ... _ دیشب همسفره اولین افطاری مون رو خواب دیدم ، همون پیرمرده که پشت سرمون نشسته بود و ذکر میگفت و میخندید ... _ و این شب ها من لبریزم از این خواب ها ...

...

سقف

سفید است و سفید است و سفید است

من

ســـــــیاهم و ســــــــیاهم و ســـــــیاهم

...

فهمیده ام

از آن فهمیدن هایی که نمیفهمیش ...

از آن فهمیدن هایی که فقط میبینیش ،میشنویش اما ، تا باورش نکنی نفهمیده ای ...

از آن فهمیدن های گیج

از آن فهمیدن های از خود بی خودی و پرتی

فهمیده ام که نمیدانم !!!!

_ اَحَسِبَ الناسُ اَن یُترکُوا ءَامَنا و هُم لایُفتَنون ( عنکبوت،آیه دوم ) _

فهمیدی چه میگویم نه ؟؟؟

فهمیدی دردِ این ندانی را ...

دردِ این نفهمی را که ریشه کرده در عمق جانم  ...

...

تمام حس و حال قریب و راه و راه و راه و قدم ها و فکر و فکر و فکرها و سکوت و ... درد و و درد و دردهایم توی صدای موجی که آرام آرام سینه ی دریا را میدرد و در جان ساحل آرام میگیرد خلاصه می شود ... میبینی ؟ عریانیم را میبینی وقتی که دوباره باز می گردم در دل ِ دریا ... و دوباره و دوباره و ...

...

باز هم کلاغ ها حواسم را پرت ِ آسمان کردند و تو نبودی که با هم بخندیم بهشان ...

 

پارک قیطریه ... کلاغ هاااااااااااااا

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

تولد این دوستمون رو پیشاپیش ـ فرداست به سلامتی ـ تبریک میگیم .

 

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

باید که جمله جان شوی

تا لایق جـــــــانان شوی

...

من از پریشانی ها
 سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟

م-آزاد

...

پ.ن: حال و هوای عجیبی ست این روزها .

 

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

هنوز

ردپای پرنده ای

بر راه خیس چشمهات

برق می زند

 

 

همین

همین ساعت بی شماطه ی بی نام و نشان لبخند

همین

همین یک قلم

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

مثل شباهت عشق ...

به حرف عــین

به حرف شین

به حرف قــاف

 

 

 عکس : بوستان قیطریه ـ ۱۶/۱۰

اول: توی تاکسی راننده فی البداهه و بی مقدمه یه نگاه به همه مسافراش انداخت و گفت : روح امواتتون شاد ، به قول مادرم خدابیامرز ، زندگی مثه یه توپ ِ ، هر جوری بچرخونیش میچرخه !!! فقط یادت باشه توو راه ِ راست بچرخونیش تا یه عمری دور ِ خودت نچرخی !!!!!

دوم:

آنقدر این جوی خفته و این آب آسیمه بگذرند

که ما نباشیم و دیگران بگویند :

" روز است هنوز و روز رازدار هنوز است هنوز ! "

_ سید علی صالحی _

 

سوم: این چندتا عکس ( × × × × ) ، با پیوست سکوت ؛

تقدیم به روز و شب ِ دل ِ پُر حرف اما خاموش ِِ  " اسکلیسم "

 

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

ببین

... حکایت ِ پایی و پَری و ... نم نم و ... آهسته ...

من که گرمم

زنده ام

...

 

به بوی تو آویخته ام امشب , دلتنگی ام را 

 

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بی چَتر

و

بارانی

پا به پای ِ او می روم

...

عاشق تر از همیشه .

 

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

که پَر  

 

که پَرنده

 

که پَنجره باز است .

 

چه خلوتِ دل بِخواهیست این وزیدن باد ...

 

چه آشناست این هوای سفر ...

 

« چه بوی خوشی میوزد از سمت آسمان »

 

....

پ.ن:

غروب شده ، توی راه ِ برگشت ، به سرما فکر میکنم که سرما بهم فکر نکنه ... پَرت شدم به 3 سال پیش ، دارم فیلم میبینم انگار روزگاری که بود و حالا از بودنش آدماش موندن ! آدماش و دوستی هاشون ! دل دادن و همدلی هاشون ... دارم فکر میکنم  که میگه سلام . شوکه شدم .  به شوخی میگم رفیق ، چرا وقتی دارم بهت فکر میکنم sms  میدی ؟ چرررررررا ؟  می پرسه : خوبی ؟ میگم : سَرد ، خیلی سَرد ، اما فکر میکنم شبیه خوبم !!!  همین گوشه کنارا دارم نفس میکشم .

میگه : هیچ درد دل و حرف زدنی مثه گوش دادن به لطافت سازِ سکوت وقتی که داری قدم می زنی  نمیشه !

چون بعضی وقتا که آدم بی قرار ِ ، خودشم مطمئن نیست چِشه ... 

میگم : آره آدم ِ بیقرار ... ... ... ...  

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

به نظرم این خیال انگیز ترین شعری که خداوند آفریده .

.

.

.

.

.

.

      حیات ِ دانشگاه ِ همین روزها

 

پ.ن: با این همه خبر خوب میشه چی کار کرد ؟؟؟ اگه گفتی ؟؟؟

+ نوشته شده در  86/10/08ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

نه روزها را می شمارم

نه دلتنگی ام را فراموش می کنم

در این تلاطم ... خودم را به یاد خواهم آورد !!!

   La Valse D' Amelie   

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |