تبليغاتX
نیم رخ

يک جايی هست
يک جای خيلی دور
دورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود ....


ع.صالحی

.

.

.

پنجره رو باز كن .

حوصله ام  هوا مي خواد .

حوصله ام ابر مي خواد .

.

حوصله ام  ... بي حوصله ست .

رهايش كني تا تَهِ بُهت مي رود _ مي روم .

آشنايم بمان و برايم بخوان .

خوبي .

و من به خوبيت محتاجم .

.

و كاش بيش از اين نيازارمت.

.

.

.

اول :

من دارم خواب مي بينم (؟)

خواب هاي عجيب

غريب

و

بي نقطه !!!!

.

.

.

آخر :

رفتيم نمایشگاه عکس رفيق ِ دورمان .

زيبا بود

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

هميشه خراشيست روي  صورت احساس ...

...

..

.

پ.ن:

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره

داره بارون میباره

د

ا

ر

ه

ب

ا

ر

و

ن

م

ی

ب

ا

ر

ه

 

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

خدايا تو نشنيده بگير اگر مدام گلايه ميكنم ،  كه چرا ؟

لابد اين بدبختي هاي رنگارنگ جزو لاينفك خوشبختي هاست !

خدايا ،

من هم نشنيده ميگيرم حرف هاي داغ وسوزنده را ...

به گوشم بگو ... بگو بي خيالي طي كند اين چند صباح را

بگو ... بگو بيش از اين نيازاردم

بگو چه انتظاري داري كه ه م ه  حقيقت هاي ذهنشان را با واقعيت درون تو يكي كنند ؟

هي ...................... چه كرده اي خدايا ؟

از من تا ديگري اين همه تناقض ... ؟

ما خيال مي كنيم كه همديگر را خوب مي شناسيم

تا زماني كه كلمه به كلمه از واقعيت ِ فكر و ذهن هم خبردار شويم .. آن موقه شايد  چشممان گرد شد

و سرخ شديم

 و توي دل گفتيم " اي داد بيداد "

هي خدا ...

حوصله داري نه ؟

دلم گرفته

عجيب .

.

.

.

پ.ن:

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم !!!

 

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

ورق ميزنم

بوي ِ خوش ِ دلتنگي را

ميان كوچه باغ ها .

آنجا كه

تو بودي

نفس

به

نفس

.

.

.

عكس ها  :  كوچه باغ هاي خوانسار ،  آبان 86 !

 

× × × × × ×

 

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 از من پرسيده اي زندگي چيست  .  مثل اين كه بپرسي هويج چيست ؟

خُب هويج ، هويج است و همين است كه هست .

                                                        از نامه هاي چخوف به اولگا

.

.

.

فكر ميكنم

فكر ميكنم

و فكر ميكنم كه نكند فكرهايم را بخوانند مردمان در چشمهام

پس مي خندم

به تلخ ترينشان هم ...

مي گذرم ،

و نگاهم را سُر مي دهم ميانشان ..

و ميرسم

به مقصد ها

از پي ِ مقصود ها

.

.

.

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

پَس نوشت:

هنوز دامنه دارد
        هنوز هم که هنوز است ،  درد
                                            دامنه دارد
        شروع شاخه ی ادراک
        طنین نام نخستین
        تکان شانه ی خاک
        و طعم میوهی ممنوع
        که تا تنفس سنگ  ادامه خواهد داشت

و درد
         هنوز دامنه دارد ...
                                                « قیصر امین پور »

 

لَجَم مي گيريد از خودم

اين روزها كه نمي توانم جواب دودوتا هاي تو را چهار بدهم

اين روزها كه سخت پيچيده ام به هم .

آتشم بزن .

به آتشت هم مومنم .

 

پ.ن:

دردهای من این رنگی اند این روزها . قشنگ و سوزان !!!!

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

الان درست 3 شب ِ كه من دارم خواب اين قلقلي رو ميبينم

تو خواب بغلش ميكنم

وااااااااي دقيقا مثه يه توپ ميمنونه كه خيلي نرم ِ : دي

قلقلي منتظر دريافت پاس و شناسنامه شون هستن كه تشريف فرما بشن به وطن

كي ؟ خدا ميدونه

فقط كاش اين خوابا تمون نشن  

...

تيام

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

خدارو شكر كه آخر كار دكتر دارآفرين  راضي بود از كارمون

تجربه نابي بود .

همراهي با بهترين متخصص هاي ايران و البته معدودي فرنگستاني !

چقدر خوبي و بزرگي و بزرگواري ياد گرفتيم .

تصوير هايي كه محال پاك بشن از لوح خاطره هامون

دكتر كامياب ، دكتر عشقيار ، دكتر ستوده ، دكتر آزاده ، دكتر نراقي و ...

فكر مي كردم ميشه همه ش رو نوشت

اما شنيدن و خوندن كي بود مانند ديدن ... !!!!

 

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

اينقدر شلوغ شدم كه دردام يادم رفته ...

.

.

.

نهمين همايش سالانه آسيب شناسي سرطان

وسومين همايش انجمن سرطان ايران

 

16 لغايت 18 آبان _ مجتمع بيمارستاني امام خميني

.

.

.

تموم بشه كلي حرف دارم

 

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

آفتابی

 لب ِ  در گاه  ِ شماست

 كه اگر لب بگشاييد

به رفتار شما

مي تابد .

 

     سهراب سپهري

.

.

.

پ.ن:

محض دل خوشی مان

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

براي عبور از روز هاي تنگ

لازم است روزهایی و خنده هایی این چنین ...

آري

لازم است .

.

.

.

پ.ن:

از پویا و رضا و امیر و مهسای عزيز ممنون كه جمعمون رو شاد كردن

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

پيدا تويي

پنهان منم

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

 

 خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر

 

چارلي چاپلين

 

پ.ن:

حرفهاي ما هنوز ناتمام
  تا نگاه مي‌كني
  وقت رفتن است
هم همان حكايت هميشگي   باز

پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود


  آي
  اي دريغ و حسرت هميشگي
  ناگهان
  چقدرزود

دير مي‌شود

 قیصر امین پور ... چه زود رفت .

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

اگر را کنار گذاشتم

وقتی با تو

رو به این راه ِ دور ... روان  شدم .

این ... باید معنی ِ دریا باشد (؟)

و تو ...

.

پرده ها را کنار می زنم برای خواب ِ تازهات

بگو ... بگو باران ببارد

بلند

بلند

و ببین

من

همین پرنده تنها

که چه طور خو کرده ام به قصه چشمهات

و ببین

من

همین پرنده تنها 

که چــــــقــــــدر زنده ام

با تو .

....

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

ميدوني

حكايت ؛ حكايت ِ پدر و دختري ِ كه عاشق هم بودن و هستن ..

و حالا ، دختر ِ ميخواد بره سوي ِ يار و زندگي ِ جديد  ( و البته عشقی متفاوت ) ...

و پدر ِ ....

ديگه بقيهش گفتن نداره .

توضيح ِ واضحات

.

.

.

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

راه و رسم دنيا همين است

آنهايي كه خود را كسي نمي دانند و مي گذارند كه هيچ باشند

در آن جايي ندارند .

.

.

.

خم ِ رودخانه

وي. اس. نيپال / ترجمه مهدي قراچه داغي

برنده جايزه نوبل ادبيات 2001

 

+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

نميدونم چرا ...

ولي با اين همه فكر و خيال و درد و درمون ...

 ياد ِ اولين افطاري افتادم و اون پيرمرد ِ كه دعامون ميكرد و خنده هاش و نگاه ِ لبريز از محبتش

يادته چه حس و حالي بود ؟

.

.

.

خدایا ...

یه لحظه اگه فکر کنم که تو  هم نمیبینی مثه بقیه ... مرگ ِ روحم رسیده .

از گمراهی نجاتمان دِه

 

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

فكر كن ، يه موقعيتي مشابه قديم اتفاق ميوفته و همون طرز نگاه ها و همون حرف ها و فلسفه بافي ها و تو نميدوني و متوجه نيستي و اشتباه ِ و همون برخورد و تلقي از تو و احساست ، وقتي فقط و فقط سكوت ميكني و ميگذري و لبخند ميزني ...  شايد بتوني به عمق اين آرامشي كه الان من دارم پي ببري ...

آرامش ِ خاموشي كه بهش نياز دارم ،

كه وقتي نباشه خودم رو گم ميكنم .

 

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |