آدم بعضي وقتها احتياج دارد ،
به رنگ هاي عجيب و غريب ،
به رنگ هاي ِ خالص ِ در هم ُ بي تفكيك ،
به خواب ِ پرده هاي پشت ِ پنجره ،
به چشمان ِ بسته ،
و
قلب ِ گشوده ...
.
.

پ.ن:
يكي از همان غروب بازي هامان !
پنج شنبه، ۲۶ مهر، ۶ بعد از ظهر.
فكر ميكردم كه :
بادبادك ها
در اوج
ريسمان هايشان را پاره مي كنند. (؟!)
.
.
.
می بینی ؟
چه سخت ميشود فكر در بي فكري
.
.
.
مي گذريم در طول گريه هامان
آري
مي گذريم !
.
.
.
.
.
دیوانه ام
در این غروب های خندان گریان ِ بزرگ و بی انتها
دیوانه ام پاک ُ می گذرم
...
.
.
پ.ن:
آدم نَباید تو زندگیش مات و مبهوت بمونه ... !
هر وقت كفش تازه اي به پا ميكنم ،
هر وقت قاعدهاي رو خـــَط مي زنم ،
هر وقت چشمام ُ مي بندم ُ فقط به نباختن فكر مي كنم ،
فَ قَ ط بِ ه نَ ب ا خ تَ ن .
.
.
.
نَبَرد بزرگي در مي گيرد . (؟!) .
.
.
.
حالا من اين وسط چََنتا چشم ميخوام كه نَبازم ( ؟) .
.
.
.
اولش يه در بود
قد ِ خودم شايد .
اما حالا چنتا _ مثلا خيلي _ دروازهس
قد ِ آرزوهام شايد .
من دلم نه آی دارد
نه وای
نه هیچ چیز دیگر ...
.
.
.
من دلم تو را که دارد ... هیچ نمی خواهد دیگر
کم ندارد دیگر
ساکت می نشیند و لذتت را می برد
مُدام
و
بی وقفه ...
آنکه نوشیده ، خواهد نوشید
و آنکه رویا می دیده ، خوابها خواهد دید .
او آن مُغاک پر جذبه را به کنار نخواهد گذاشت ،
آن صدای بی بن را
آن راه ورود به مکان ممنوعه ، آن تلاش برای فهمیدن آن نافهمیدنی .
نا لمس کردنی . دیدار آنچه نامرئی است . او به آن باز میگردد ،
خَم می شود ،
یک قدم پیش می رود ،
بعد دو قدم ،
و بدین سان است که آدمی به آنچه نفوذناپذیر است رخنه ای می گشاید و آنجاست که آدمی رهایی بی مرز نیروی پایان ناپذیر تفکر را در می یابد .
ویکتور هوگو
چه خوب بود اگر مي شد با همین ها ، از روي همه چيز پريد ...
از روی تمام قاعده های کهنه و ...
چه خوب بود اگر مي شد ....
.
.
.
.
.
.
پ.ن:
مُردن هم حوصله می خواهد ... (؟!)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دستان ِ در هم گره خورده ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن:
دلم هوای مرغ سحر فرهاد کرده و جمشیدیه و سکوت و ماه و ...
برگي افتاد
بارانــي باريد
و اشكي به گونه اي و بغضي در گلويي ...
همهي ديشب همين بود ،
سطري و خاطره اي و نقش ُ نگاري از هزار و يك شب ... !
صورت را در آینه باید دیـد
و
سیرت را در دل بی کینه
بیا که پشت کدورت به آسمان نکنیم
و دل به حضرت خورشید بد گمان نکنیم
داشتم تو فكرام دنبالت مي گشتم
پَرت و دور و سوت و كور ...
ولي تو مگه نيستي ... ؟
اول و آخر . ظاهر و باطن . حي ِ لا يموت ...
و اگه نيستي ... اگه حيرون ِ بودنتم وااااي بر احوال ِمن
-- فَبِاي ءالآءِ رَبِكُما تُكَذِبان --
.
.
.
احيا
>و ما اَدراك ما لَيلَةُ القَدر <
چه كنم چه كنم
> مولاي يا مولاي <…
در به در ِخود
> كلُ مَن عَليها فان و يَبقي وَجهِكَ ذولجَلال و الاِكرام <
ساكن
> و قُل رَبِ اغفر وارحم ... <
....
.
.
سكوت ِ روح و نياز ِ دل
و خيابان ها و كوچه ها و مردمان
مردماني گِرد هم
بر زمين نشسته و رُخ سوي آسمان گشوده
دستها چنگ زده بهِ آن بالا ... آن بالاتر
سبحانك يا لا اله الا انت
و صدا
يا من لا يَشغَله سمع عن سمع
يا من لا يَمنَعُه فعل عن فعل
يا من لا يُلهيه قول عن قول
يا من لا يَحجُبُه شئ عن شئ
يا من لا يُبرِمُه الحاح الملحين
يا من هو غاية مراد المريدين
يا من هو ....
و صدا
مولاي يا مولاي ... انت الرَحمن و انا المَرحوم و هل يرحم المرحوم الا الرحمن
و صدا
الهي العفو ...
ا ل ع ف و
.
.
.
و سبز آن نگاه ِ آسماني
و آرام
سرها در گريبان
قرآن
قسم
و
اميد
.
.
.
تو اگر پناهم ندهي .. كه ؟
تو اگر نبخشاييم .. كه ؟
تو اگر نخــوانيم .. كه ؟
تو اگر نگذري .. كه ؟
.
.
.
و من اگر تو را نخوانم ... كه ؟
.
.
.
سحر نزديك است
اي كاش ما به تو نزديك تر
اشهد ان لا اله الا الـاـه
اشهد ان محمد رسوال الـاـه
اشهد ان علي ولي الـاـه
.
.
.
پ.ن :
چیذر . امامزاده علی اکبر . كوچه هاي بسته . مردم هزار و هزار و هزارن . همه جا نشسته .
آسماني كه انگار موظف كرده مان به سكوت .
اين دستها كه رو به سوي تو بالا مي روند .
خدا ...
العفو گفتن ِ جماعت ... مي لرزاندم
و بعد همه انگار كه قفلي گشوده شده باشد ... ميبارند ... هزار و هزار و هزاران
همه
با هم
ميگويند : اسد الـاـه علي ... ولي الـاـه علي ...
.
و تو چه خوب مي رهانيمان از غم
چه بگوييم بيش
چه داريم كه بگوييم بيش
هي خـواب ...
هي خــــوب ...
هي بـغـض مي كنم
كـــَـ لـَـ مــ ـه نـدارم امشـب ... !!!
با من بيا تا كعبه دل
من با توام منزل به منزل
.
.
پ ن :
بايد اومده باشيم كه بسازيم ... !!!
ب ا ي د
با امشب میشه ... دو سال
یه عمر تو قد و قوارهی ما .
ما
من و تو .
و خیال میکنم که
زندگی
در میان همین
اشک ها
و
لبخند ها ی
ما
می گذرد
.....
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که بر افکند نقابی
پُر
و
خالی شدن ...

این روزا
این هوا
وسوسه کننده شده برای قدم زدن
.

کنار زندگی
گوشهی بی تابی ُ ....
با وجود همه فراز و نشیب ها ....
این روزها بودنت بیشتر از همیشه دلچسب شده ...
بابا