تبليغاتX
نیم رخ

ای کاش توهم بود تا مجابم کنن به اعتراف ِ یه اشتباه ... نمیدونم چه جوری بگم ، ولی من سالها بود که اون صدا رو میشنیدم .سالها منتظر بودم . میدونی ،نشونه ها از هر سوی زندگی ما عبور میکنن و این ما هستیم که نمی بینیمشون ... ! خیلی چیزا هست درست پیش و پس همه اتفاقای خوب و بد این روزها ، بلکه این ماه ها و هفته های طولانی ِ گذشته از ما ، ... خیلی چیزا هست که بشه بهشون فکر کرد .. بشه ازشون نوشت .. بشه در موردشون حرف زد .. به خاطرشون خندید و شاید هم ، اشک ریخت ... میشه ساعت ها میونشون نگاه بازی کرد و دست آخر ، یکی شد ... اینه قصه تموم شدن ها برای شروع شدن های ِ دوباره . میدونی من این بازی نگاه رو خیلی دوست دارم . آره خیلی چیزا هست ...

اما الان فقط لازمه همین رو بدونم که ...

 

 

" هر انسان روزنه ای ست به سوی خداوند

          اگر اندوهناک شود

                       اگر به شدت اندوهناک شود "

 

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

کلمه یاری نمی دهد ...  رهایش کن

سـ ـ ـ کوت راز نگفته ها را می داند .

+ نوشته شده در  86/04/23ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

و ما تا این صدا را چند باری نشنویم  شب هنگام به خواب نخواهیم رفت ....

می شنویم

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بعضی مان یکمرتبه بیدار می شویم

بعضی آهسته

و بعضی هیچ وقت .. !

.

.

.

اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد !

اینکه وقتی مارا می بینند چشمانشان برق بزند یا برعکس پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود هیچ اهمیتی ندارد . مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه می بینیم !!!!

.

.

.

( سمت تاریک کلمات _ سناپور )
+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

و خب اینکه زندگی گشودن گره های پی درپی نیست

 و البته واقعیتی ست که باید پذیرفت  هم مهمه ؟

آره خیلی مهمه .

 ...

اینم که بعد یک سال سکوت و پانتومیم و درد گلو و سر انداختن پایین و رفتن و دم نزدن و خود خوری و جنون و غیره حرفت رو رک و صریح بزنی و آخر سر انگار که در خلا مطلق و بی وزنی صرف قرار بگیری هم خیلی شیرین ... نه اینجور که من میگم ... خیلی شیرین تر .!!!

...

اینم که رسما و عینا به واسطه انسان هایی نیکو و پاک نهاد در معرض معجزات خداوندی قرار بگیری هم ....

 خب نمیدونم چقدر ارزش داره . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

یا من الان چقدر میتونم خوشحال باشم ..

یا اینکه اونجا الان هوا به حد پخت و پز گرم وتو همچنان صبوری  ...

اینکه زندگی چیزی نیست که ...

لب بوم و دم پنجره و سر خیابون و با یه داد و بی داد و من آره و تو نه و همینه که هست از یاد من و تو برود ..

نه

هرگز از یاد من و تو نرود .  

 

خصوصی با خدا :

الهی سُبحانک ، نحن المُضطَرونَ الذین اَوجَبتَ اِجابَتَهُِم

الهی تو منزهی ... و ما این بندگان مضطر که تو برخود واجب کردی اجابت دعایشان را

( گوشه ای از باب دهم صحیفه سجادیه )

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

اینکه

تو

همانی هستی

که

می اندیشی

خیلی مهمه  ... نه ؟

...

 پ ن ۱:

روز مادر + ۳ ....

دنیا منهای مادر بزرگ

...

و بهشت زیر قدمهایش

پ ن ۲ :

بهار من .. گل من

 

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

هنوز هم وقت نماز

پاهایش سست می شود

دست هایش می لرزد

و با اشک معشوقه اش را می ستاید

...

هنوز هم عاشق است

عاشق تر از قبل !

 

پ ن :هنوز هم ! ( فتوبلاگم )

 

+ نوشته شده در  86/04/07ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

نم نم ِ نخست ، همان غروب بود انگار .

چـــمدان پر از سکوت  ...

آرام و پاورچـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـین ،

جاده ...

بوی هیزم نیم سوخته ...

ابرهای پشت به پشت و ... قرار خبری خوش !

 

آب

آبادی

آبادانی ... !

 

***

چه اشکالی دارد  یک دو سه روزی ، با واژه خالیم بگردم بی خیال ، دور ِ این همه همهمه را ؟

کسی چه میداند ؛ شاید که خواب دیده باشم ،

خوابِ خیس ِ زندگی .

و تو بگو گواراتر از آبی ِ آب چشیده ای هرگز ؟

بنویسم ! حالا بنویسم که رد پای خسته ای نیست .

پرنده ای که از نیزارهای خزانی گذشته است دیگر دیده به دست این بادهای بی هرکجا نخواهد داشت .

ن َبودهایم را گرفته اند . پوست ِ تب دار ِ چندین و چند ساله ام را الک کرده اند .

بی ربط ها و  بی اشاره ها را ، یک گوشه ی این سفر ، به خاک سپرده ام ، تا روز مبادا !

و گفتم که زندگی را بدون علاقه ، بدون عشق ، بدون تجسمی از نام ِ او ، هرگز نمی خواهم .

 

***

به زیارت آسمان که رسیدم ،

رو به سوی نور ،

لبخند به چشمهایم نشست و شوق دوید روی گونه هایم  ...

گویی که سلول سلول ِ حیاط صفا و مروه ای و  تو در سعی میکوشی !

چه میتوانی شنید ؟

جز آنکه بگویم : بی گفت و گو عاشق شدن و در سکوت عشق را و خود را یافتن چه حال خوشی ست  !

 

***

بیا از این خاطرات ِ خوب " ساده " نگذریم .

من که چیزی نمی خواهم ،

همین که تو بتابی ، کافی نیست ؟

من ، همین حرف های بی درد خودم را دوست دارم .

همین دل خوشی های عجیب ساده را ...

همین که تو باشی ، عشق را ...

 

 

 

پ ن :

گویند که در خانه  دل هست چراغی

افروخته .. کاندر حرم افروختنی نیست

+ نوشته شده در  86/04/03ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |