ای کاش توهم بود تا مجابم کنن به اعتراف ِ یه اشتباه ... نمیدونم چه جوری بگم ، ولی من سالها بود که اون صدا رو میشنیدم .سالها منتظر بودم . میدونی ،نشونه ها از هر سوی زندگی ما عبور میکنن و این ما هستیم که نمی بینیمشون ... ! خیلی چیزا هست درست پیش و پس همه اتفاقای خوب و بد این روزها ، بلکه این ماه ها و هفته های طولانی ِ گذشته از ما ، ... خیلی چیزا هست که بشه بهشون فکر کرد .. بشه ازشون نوشت .. بشه در موردشون حرف زد .. به خاطرشون خندید و شاید هم ، اشک ریخت ... میشه ساعت ها میونشون نگاه بازی کرد و دست آخر ، یکی شد ... اینه قصه تموم شدن ها برای شروع شدن های ِ دوباره . میدونی من این بازی نگاه رو خیلی دوست دارم . آره خیلی چیزا هست ...
اما الان فقط لازمه همین رو بدونم که ...
" هر انسان روزنه ای ست به سوی خداوند
اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود "

سـ ـ ـ کوت راز نگفته ها را می داند .

بعضی مان یکمرتبه بیدار می شویم
بعضی آهسته
و بعضی هیچ وقت .. !
.
.
.
اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد !
اینکه وقتی مارا می بینند چشمانشان برق بزند یا برعکس پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود هیچ اهمیتی ندارد . مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه می بینیم !!!!
.
.
.
و خب اینکه زندگی گشودن گره های پی درپی نیست
و البته واقعیتی ست که باید پذیرفت هم مهمه ؟
آره خیلی مهمه .
...
اینم که بعد یک سال سکوت و پانتومیم و درد گلو و سر انداختن پایین و رفتن و دم نزدن و خود خوری و جنون و غیره حرفت رو رک و صریح بزنی و آخر سر انگار که در خلا مطلق و بی وزنی صرف قرار بگیری هم خیلی شیرین ... نه اینجور که من میگم ... خیلی شیرین تر .!!!
...
اینم که رسما و عینا به واسطه انسان هایی نیکو و پاک نهاد در معرض معجزات خداوندی قرار بگیری هم ....
خب نمیدونم چقدر ارزش داره . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
یا من الان چقدر میتونم خوشحال باشم ..
یا اینکه اونجا الان هوا به حد پخت و پز گرم وتو همچنان صبوری ...
اینکه زندگی چیزی نیست که ...
لب بوم و دم پنجره و سر خیابون و با یه داد و بی داد و من آره و تو نه و همینه که هست از یاد من و تو برود ..
نه
هرگز از یاد من و تو نرود .
خصوصی با خدا :
الهی سُبحانک ، نحن المُضطَرونَ الذین اَوجَبتَ اِجابَتَهُِم
الهی تو منزهی ... و ما این بندگان مضطر که تو برخود واجب کردی اجابت دعایشان را
( گوشه ای از باب دهم صحیفه سجادیه )
تو
همانی هستی
که
می اندیشی
خیلی مهمه ... نه ؟
...
پ ن ۱:
روز مادر + ۳ ....
دنیا منهای مادر بزرگ
...
و بهشت زیر قدمهایش
پ ن ۲ :
پاهایش سست می شود
دست هایش می لرزد
و با اشک معشوقه اش را می ستاید
...
هنوز هم عاشق است
عاشق تر از قبل !
نم نم ِ نخست ، همان غروب بود انگار .
چـــمدان پر از سکوت ...
آرام و پاورچـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـین ،
جاده ...
بوی هیزم نیم سوخته ...
ابرهای پشت به پشت و ... قرار خبری خوش !
آب
آبادی
آبادانی ... !
***
چه اشکالی دارد یک دو سه روزی ، با واژه خالیم بگردم بی خیال ، دور ِ این همه همهمه را ؟
کسی چه میداند ؛ شاید که خواب دیده باشم ،
خوابِ خیس ِ زندگی .
و تو بگو گواراتر از آبی ِ آب چشیده ای هرگز ؟
بنویسم ! حالا بنویسم که رد پای خسته ای نیست .
پرنده ای که از نیزارهای خزانی گذشته است دیگر دیده به دست این بادهای بی هرکجا نخواهد داشت .
ن َبودهایم را گرفته اند . پوست ِ تب دار ِ چندین و چند ساله ام را الک کرده اند .
بی ربط ها و بی اشاره ها را ، یک گوشه ی این سفر ، به خاک سپرده ام ، تا روز مبادا !
و گفتم که زندگی را بدون علاقه ، بدون عشق ، بدون تجسمی از نام ِ او ، هرگز نمی خواهم .
***
به زیارت آسمان که رسیدم ،
رو به سوی نور ،
لبخند به چشمهایم نشست و شوق دوید روی گونه هایم ...
گویی که سلول سلول ِ حیاط صفا و مروه ای و تو در سعی میکوشی !
چه میتوانی شنید ؟
جز آنکه بگویم : بی گفت و گو عاشق شدن و در سکوت عشق را و خود را یافتن چه حال خوشی ست !
***
بیا از این خاطرات ِ خوب " ساده " نگذریم .
من که چیزی نمی خواهم ،
همین که تو بتابی ، کافی نیست ؟
من ، همین حرف های بی درد خودم را دوست دارم .
همین دل خوشی های عجیب ساده را ...
همین که تو باشی ، عشق را ...
پ ن :
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته .. کاندر حرم افروختنی نیست