تبليغاتX
نیم رخ
ببین که صاحب این آسمان آبی و خاکستری سفر را بهانه کرد تا دل دیوانه دیوانه ات آرام بگیرد. و سلام مرا برسان به او که از روز اول تا بحال، لحظه هایمان را پر از خدا می کرد و آرزویمان بود و هست دوتایی دیدنش. بوسیدن و پرستیدنش. به همان نکاحی که قرارش را کنارش گذاشتی هنوز هم در عشق به پای قدمهای بلندت نمی رسم. هنوز هم به عاشقی کردنت خیره می شوم و دنبالت می دوم. رسم شاگردی نیست میان حرف معلم پریدن اما چه کنم که دلم گاهی عجیب می تازد. منم صبور لحظه های تنهایی تو؟ منم قدیسه تنهاییت؟ تو را به بزرگی دلت قسم آبم نکن میان این همه چشم که دعای خیر بدرقه راهمان می کنند. نشمرده ام ببینم چقدر مدیون این چشم هائیم اما همین تب و تاب لحظه هایمان راضی شان می کند. می دانم.

"دلقک"

+ نوشته شده در  86/03/20ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

دلم گرفت بس که وقت قنوت چشمم افتاد به لکِ این پنجره روبرو ؛ لکِِ ترس .. میان من و واقعیت ! من از این ترس ها نمی ترسم ها ، فقط دلم میگیرد . برای همین هم شروع کرده ام در طول و عرض زندگی راه رفتن . می خواهم حاشیه ها را خط بزنم . این ترس ها که جرات نمی کنند پا بگذارند به متن زندگی ! نگاه میکنم به این سو و طلوع و آن سو و غروب ...

غروب شده ! یک طرف دست ِ زیر چانه مرد ِ سفالین ِ قلمدان و یک طرف تو  و این روبرو من ،  میانمان هم برگه های خالی از  نفس . دارم به هزار هزار شعر و حرف و قصه و راه ِ نگفته و ننوشته و نرفته فکر میکنم ، و رگه های هنوز زنده ی این بهار پُر باران ِ عزیز می دوانندم سوی خاطره ها : من و تو نگذاشته ایم که عشق به عادت دوست داشتن بدل شود ، و نه حتی سلام ها و درود ها . روزی هست که تو را دلجویی های من نجات می دهد و روزی هست که مرا ، دلجویی های تو خلاص میکند ... خلاص . عجیب هوایی ِ هشتم ِ بهمن همین سال ِ دیروز شدم .  چشمهای نامحرم من و آن نام های مبارک . عجب روزی بود . عجب شبی شد و شب هایی .

و ببین این قاعده ها را که اینبار من ازشان پیشی گرفته ام(!)و این چیزی باقی نمانده های هرروز و یک چشم بر هم زدن های هر لحظه . به این وعده وعید های خوش ، به این که آن روز که روی دیوار می نوشتم ، خیالم تخت بود که همچنین روز هایی را خواهم دید؟  بیا و بیدارم کن از این خواب ِ گاه فراموشی ِ بی امان . و اصلا پی این نباش که من چهم شده ! که اصلا نمیدانم درونم که و تا کِی ، حکم می راند (!) می دانم ها اما گوشهایت را بگیر و چشمهایت را هم ببند . بگذار هنوز هم تصور کنند که من " خوشحالم " و این عالم ِ دیوانهی دیوانهی درونم را نمی توانند ببینند و این از همان راز هایی ست که اگر روی ماه هم بیندازی دیدن نتوانند کرد .

 نامرئی ست شاید حد ِ جنون ِ من .  

گاهی بی خیالی و نشستن و از چشم های هم عبور کردن لذتی دارد نگفتنی ، درست مثل همان روزهای همین روزگار ، که از پیشانی هم گذشتیم . و نشستیم و خنده های هم را تعبیر کردیم ." چه گذرهای شیرینی از معبر عشق" . و نپُرس که چرا باران ِ مُدام شده ام . دارم از این حصار ها یک و دو میگذرم . تا میرسم به یکی شان ، چیزی از اعماق ِ دور ِ خاطره ها ، می دود پشت سرم و دست می گذارد روی شانه هایم و هرچه ناتوانی ست می دزدد و هرچه داشته ایم و باهم اندوخته ایم را حوالهی دلم میکند و دوباره سر میگیرم راه را ... : به سفر چکار داری دخترک سر به هوا ... راهت را برو . که "صحنه هنوز پابرجاست ".

دلم میخواهد تمام و هرچه لب لرزه هست ، بریزم توی ِ این آسمان و خنک که شد دل ِ کوچک ِ تنهاییم از این داغ ها ، هی تو را پُر کنم در خودم ، این انتظارهای زادهی اضطراب ها امانم دهند اگر . فعلا گذاشتمت قدیس ِ تنهایی و از خودم و غم هایم پُر و خالی می شوم . هی که این شب ها می رسند به سپیدی ، از صاحب این آسمان ِ بالاسری می پرسم که " رفتنی ام آیا ؟ " و پاسخ آنکه : " لب بسته بپو ... بالاتر ، بالاتر " شمرده ام ، به خدا تمام این چهل شب را شمرده ام ، اما هنوز هم نمیدانم رفتنی ام آیا ؟

هی شب ِ من ، اخم هایت را باز کن و با من هم نوایی کن و ببار .. نمی بینی باد را ؟ نمی بینی راه را ؟ نمی بینی باران را ؟ بیا نخوابیم تا صلاة صبح ، به عشق همهی آن خواب ها . و بیا برویم ، بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم .. واقعا برویم ، راه پیالهی دانستن هاست .

و تو آن عزیزی که نام و صفتی درخور ِ عشق ِ زیبایت ندانم که هدیه ات کنم .

صبور ِ لحظه های تنهایی ِ من ...

" نمی شود که تو باشی ،

               درست همین طور که هستی ،

                                    و من هزار باز عاشق ِ تو نباشم

                                                                      نمی شود ... می دانم . "
+ نوشته شده در  86/03/16ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

مایه خوشدلی آنجاست

که

دلدار آنجاست .

...

 ۱ : کمی شعور

 

 

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

تـــــــــو

خود آفتاب ِ خود باش ُ

طلسم کار بشکن .

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

سلام به عصر بارون زده  امروز ِ دیروز و دیروز ِ فردا .

دلخوشی عجیبی بود ، دست کشیدن روی شمشادای خیس ِ کنار خیابون _ غروب بود . صداي هوش گياهان به گوش مي آمد _ . همون مسیر همیشگی اما تَر  . بچه های دانشگاه میگن تو خوشی ؟ خوشحالی ؟ ... اینو از خنده های همیشگیم میگن یا از بی خیالی نگاهم ! نمیدونم . اما بد نیست . که با غم های دورن اوج بگیری و ... انگار که هیچ چیز  نیست که خاطر نازکت را آزرده گزند کند ! نیست . من نمیگم . چشمام میگن نیست . نگاه مسافر به روي ميز افتاد ، چه سيبهاي قشنگي ، حيات نشئه تنهايي است / و ميزبان پرسيد قشنگ يعني چه ؟ قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال/ و عشق تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس/ و عشق تنها عشق  مرا به وسعت اندوه زندگي ها  / برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن . این موهبت نصیب خیلی ها میشه که ، یکی باشه که مدام خودشون رو به یادشون بیاره و نگذاره دچار انحطاط و نابودی درونی بشن ، اما نمیبینن . نمیشنون ، یا نمیخوان !!! ولی تو همیشه یادم بنداز که هستی ُ و به همیشه بودنت سخت محتاجم . آرررررره این ریشه از خاک بیرون زده به این بارون ِناگهانِ قشنگ نیاز داشت . مثه نیاز به نفس . نــــــ فــــــــ س نــــــــــ فـــــــــــــــ س . چه فكر نازك غمناكي . میتونستم و کنار پنجره نشستم و چشمام ُ بستم و اینجوریم دیدمت : قشنگ تر از حضورت ندیدم نازنین . ندیدم میدونی یعنی چی ؟ یعنی چقدر ؟ ... اصلا به این فکر کردیم که جاودانگی چه حس بی نظیریه . گفتم که به بودنت محتاجم . بگم که همیشه هستی در روح . در روحِ ِ جاودان ِ عشق ! .. میبینی ، گریزی نیست . و چشمهاشان در هم گم میشود وقتی به آسمان می نگرند و آسمان در چشمهاشان . و چشمهامان در هم گم میشود وقتی به آسمان مینگریم و آسمان چه کوچک میشود وقتی که ما بالا و بالاتر میرویم . و چه خوب که همیشه این فاصله ها در آن اوج ها هست . همیشه باشد که همیشه شوق رهایی ... که همیشه شوق پرواز . همسفر ، سمت حیات را درست شناختهیم ؟ راستی  . آه ه ه  .. خدای کنج نشینِ ِ این همه خیال ِ خوب ... تو اگر نگنجانیم در این تپش ... که هیچ هرچه بافته ام . به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمي گفتارم  . صدای پای تو داره میاد .. عبور بايد كرد . صداي باد مي آيد عبور بايد كرد و من مسافرم اي بادهاي همواره / مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد / مرا به كودكي شور آب ها برسانيد /  دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك / و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد ...... مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

                                          ( یه گوشه از دفتر خاطرات . 4 شنبه 9 خرداد .پارک قیطریه )  

 

1 : این آقا راست میگه ، درختای بلند و با شکوه پارک قیطریه کلا ً حال ِ بی حال ِ هر خسته ای روسر حال میاره . جَو ِ شُکر . که تو خدایی و من بنده . که من بنده ام و تو خدا . تووووووووووووو خدا .   
2 : نوشته های آبی ، برگرفته از شعر زیبای " مسافر " سهراب .

3 : و خدایی که در این نزدیکی ست !!!! آره دیگه هست . ه س ت . هــــــــــ ســـــــــــــ تـــــــــــــــ . خیلی وقته نیومدی که باهم از پنجره بیرون رو ..... زندگی کنیم .

+ نوشته شده در  86/03/10ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بعضی عتــــــــــــــــــــــیقه ها

عجیب

سرشار از زندگیاند.

 

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

هنوز هم :

چه شیرین است

اگر که بتوانم

به آسمان سقوط کنم

۱: دلم برای اینجا خیلی تنگ شده . خ ی ل ی

۲ : من از فراوانی این همه باران ... این همه آئینه !

۳ : ۲۲ سال پیش فردا روزی ... سلام دنیا . تولدت مبارک .

 

+ نوشته شده در  86/03/03ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

ساز شکسته را

در دستگاه سکوت

کوک میکنم

           پرویز شاپور

...

نه حوصلهم سر رفته

و نه خودم

فقط ...

در میرود گاهی دلتنگی از دستم .

 

+ نوشته شده در  86/03/02ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

کمتر از ۲۰ روز دیگه ...

 

+ نوشته شده در  86/03/02ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

وقتی زیاد به رفتن فکر میکنی  ، سفر را آغاز کرده ای ..

 

و خود به خود از جایی که هستی فاصله گرفته ای .

...

حتی اگه مطمئن باشم که با رفتن از این غریب تر میشم ،

بازم بین موندن و رفتن ... رفتن رو انتخاب میکنم .

...

فکر میکنم همین که توی زندگی منتظر باشی

و به اون انتظار امید داشته باشی

و برای اون امید توکل کنی

و با توکل ، تلاش کنی

ارزش داشته باشه به هیچ بودن وهیچ نخواستن و سکون .. !

سکون نه به معنای آرامش و تسکین ... بلکه به معنای رکود .

...

آسمون هم آروم و صاف زیباست ، هم ابری و طوفانی .

دریا ، مواج وبی موج ، دوست داشتنیه .

هر کدوم یه فلسفه ای داره

و هر لحظه گوشه های روح به یکی از این دو وجه نیازمند .

...

آزادانه بالیدن

آزادانه دیدن

و هیچ اسارتی را برنتابیدن

...

باید رفت

باید رفت ، سوی آن عشق لایزال .

...

یک قصه نیست غـم عشق ُ وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

+ نوشته شده در  86/03/01ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  |