"دلقک"
دلم گرفت بس که وقت قنوت چشمم افتاد به لکِ این پنجره روبرو ؛ لکِِ ترس .. میان من و واقعیت ! من از این ترس ها نمی ترسم ها ، فقط دلم میگیرد . برای همین هم شروع کرده ام در طول و عرض زندگی راه رفتن . می خواهم حاشیه ها را خط بزنم . این ترس ها که جرات نمی کنند پا بگذارند به متن زندگی ! نگاه میکنم به این سو و طلوع و آن سو و غروب ...
غروب شده ! یک طرف دست ِ زیر چانه مرد ِ سفالین ِ قلمدان و یک طرف تو و این روبرو من ، میانمان هم برگه های خالی از نفس . دارم به هزار هزار شعر و حرف و قصه و راه ِ نگفته و ننوشته و نرفته فکر میکنم ، و رگه های هنوز زنده ی این بهار پُر باران ِ عزیز می دوانندم سوی خاطره ها : من و تو نگذاشته ایم که عشق به عادت دوست داشتن بدل شود ، و نه حتی سلام ها و درود ها . روزی هست که تو را دلجویی های من نجات می دهد و روزی هست که مرا ، دلجویی های تو خلاص میکند ... خلاص . عجیب هوایی ِ هشتم ِ بهمن همین سال ِ دیروز شدم . چشمهای نامحرم من و آن نام های مبارک . عجب روزی بود . عجب شبی شد و شب هایی .
و ببین این قاعده ها را که اینبار من ازشان پیشی گرفته ام(!)و این چیزی باقی نمانده های هرروز و یک چشم بر هم زدن های هر لحظه . به این وعده وعید های خوش ، به این که آن روز که روی دیوار می نوشتم ، خیالم تخت بود که همچنین روز هایی را خواهم دید؟ بیا و بیدارم کن از این خواب ِ گاه فراموشی ِ بی امان . و اصلا پی این نباش که من چهم شده ! که اصلا نمیدانم درونم که و تا کِی ، حکم می راند (!) می دانم ها اما گوشهایت را بگیر و چشمهایت را هم ببند . بگذار هنوز هم تصور کنند که من " خوشحالم " و این عالم ِ دیوانهی دیوانهی درونم را نمی توانند ببینند و این از همان راز هایی ست که اگر روی ماه هم بیندازی دیدن نتوانند کرد .
نامرئی ست شاید حد ِ جنون ِ من .
گاهی بی خیالی و نشستن و از چشم های هم عبور کردن لذتی دارد نگفتنی ، درست مثل همان روزهای همین روزگار ، که از پیشانی هم گذشتیم . و نشستیم و خنده های هم را تعبیر کردیم ." چه گذرهای شیرینی از معبر عشق" . و نپُرس که چرا باران ِ مُدام شده ام . دارم از این حصار ها یک و دو میگذرم . تا میرسم به یکی شان ، چیزی از اعماق ِ دور ِ خاطره ها ، می دود پشت سرم و دست می گذارد روی شانه هایم و هرچه ناتوانی ست می دزدد و هرچه داشته ایم و باهم اندوخته ایم را حوالهی دلم میکند و دوباره سر میگیرم راه را ... : به سفر چکار داری دخترک سر به هوا ... راهت را برو . که "صحنه هنوز پابرجاست ".
دلم میخواهد تمام و هرچه لب لرزه هست ، بریزم توی ِ این آسمان و خنک که شد دل ِ کوچک ِ تنهاییم از این داغ ها ، هی تو را پُر کنم در خودم ، این انتظارهای زادهی اضطراب ها امانم دهند اگر . فعلا گذاشتمت قدیس ِ تنهایی و از خودم و غم هایم پُر و خالی می شوم . هی که این شب ها می رسند به سپیدی ، از صاحب این آسمان ِ بالاسری می پرسم که " رفتنی ام آیا ؟ " و پاسخ آنکه : " لب بسته بپو ... بالاتر ، بالاتر " شمرده ام ، به خدا تمام این چهل شب را شمرده ام ، اما هنوز هم نمیدانم رفتنی ام آیا ؟
هی شب ِ من ، اخم هایت را باز کن و با من هم نوایی کن و ببار .. نمی بینی باد را ؟ نمی بینی راه را ؟ نمی بینی باران را ؟ بیا نخوابیم تا صلاة صبح ، به عشق همهی آن خواب ها . و بیا برویم ، بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم .. واقعا برویم ، راه پیالهی دانستن هاست .
و تو آن عزیزی که نام و صفتی درخور ِ عشق ِ زیبایت ندانم که هدیه ات کنم .
صبور ِ لحظه های تنهایی ِ من ...
" نمی شود که تو باشی ،
درست همین طور که هستی ،
و من هزار باز عاشق ِ تو نباشم
خود آفتاب ِ خود باش ُ
طلسم کار بشکن .
سلام به عصر بارون زده امروز ِ دیروز و دیروز ِ فردا .
دلخوشی عجیبی بود ، دست کشیدن روی شمشادای خیس ِ کنار خیابون _ غروب بود . صداي هوش گياهان به گوش مي آمد _ . همون مسیر همیشگی اما تَر . بچه های دانشگاه میگن تو خوشی ؟ خوشحالی ؟ ... اینو از خنده های همیشگیم میگن یا از بی خیالی نگاهم ! نمیدونم . اما بد نیست . که با غم های دورن اوج بگیری و ... انگار که هیچ چیز نیست که خاطر نازکت را آزرده گزند کند ! نیست . من نمیگم . چشمام میگن نیست . نگاه مسافر به روي ميز افتاد ، چه سيبهاي قشنگي ، حيات نشئه تنهايي است / و ميزبان پرسيد قشنگ يعني چه ؟ قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال/ و عشق تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس/ و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها / برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن . این موهبت نصیب خیلی ها میشه که ، یکی باشه که مدام خودشون رو به یادشون بیاره و نگذاره دچار انحطاط و نابودی درونی بشن ، اما نمیبینن . نمیشنون ، یا نمیخوان !!! ولی تو همیشه یادم بنداز که هستی ُ و به همیشه بودنت سخت محتاجم . آرررررره این ریشه از خاک بیرون زده به این بارون ِناگهانِ قشنگ نیاز داشت . مثه نیاز به نفس . نــــــ فــــــــ س نــــــــــ فـــــــــــــــ س . چه فكر نازك غمناكي . میتونستم و کنار پنجره نشستم و چشمام ُ بستم و اینجوریم دیدمت : قشنگ تر از حضورت ندیدم نازنین . ندیدم میدونی یعنی چی ؟ یعنی چقدر ؟ ... اصلا به این فکر کردیم که جاودانگی چه حس بی نظیریه . گفتم که به بودنت محتاجم . بگم که همیشه هستی در روح . در روحِ ِ جاودان ِ عشق ! .. میبینی ، گریزی نیست . و چشمهاشان در هم گم میشود وقتی به آسمان می نگرند و آسمان در چشمهاشان . و چشمهامان در هم گم میشود وقتی به آسمان مینگریم و آسمان چه کوچک میشود وقتی که ما بالا و بالاتر میرویم . و چه خوب که همیشه این فاصله ها در آن اوج ها هست . همیشه باشد که همیشه شوق رهایی ... که همیشه شوق پرواز . همسفر ، سمت حیات را درست شناختهیم ؟ راستی . آه ه ه .. خدای کنج نشینِ ِ این همه خیال ِ خوب ... تو اگر نگنجانیم در این تپش ... که هیچ هرچه بافته ام . به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمي گفتارم . صدای پای تو داره میاد .. عبور بايد كرد . صداي باد مي آيد عبور بايد كرد و من مسافرم اي بادهاي همواره / مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد / مرا به كودكي شور آب ها برسانيد / دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك / و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد ...... مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
( یه گوشه از دفتر خاطرات . 4 شنبه 9 خرداد .پارک قیطریه )
1 : این آقا راست میگه ، درختای بلند و با شکوه پارک قیطریه کلا ً حال ِ بی حال ِ هر خسته ای روسر حال میاره . جَو ِ شُکر . که تو خدایی و من بنده . که من بنده ام و تو خدا . تووووووووووووو خدا .
2 : نوشته های آبی ، برگرفته از شعر زیبای " مسافر " سهراب .
3 : و خدایی که در این نزدیکی ست !!!! آره دیگه هست . ه س ت . هــــــــــ ســـــــــــــ تـــــــــــــــ . خیلی وقته نیومدی که باهم از پنجره بیرون رو ..... زندگی کنیم .
عجیب
سرشار از زندگیاند.
چه شیرین است
اگر که بتوانم
به آسمان سقوط کنم

۱: دلم برای اینجا خیلی تنگ شده . خ ی ل ی
۲ : من از فراوانی این همه باران ... این همه آئینه !
۳ : ۲۲ سال پیش فردا روزی ... سلام دنیا . تولدت مبارک .
در دستگاه سکوت
کوک میکنم
پرویز شاپور
...
نه حوصلهم سر رفته
و نه خودم
فقط ...
در میرود گاهی دلتنگی از دستم .
وقتی زیاد به رفتن فکر میکنی ، سفر را آغاز کرده ای ..
و خود به خود از جایی که هستی فاصله گرفته ای .
...
حتی اگه مطمئن باشم که با رفتن از این غریب تر میشم ،
بازم بین موندن و رفتن ... رفتن رو انتخاب میکنم .
...
فکر میکنم همین که توی زندگی منتظر باشی
و به اون انتظار امید داشته باشی
و برای اون امید توکل کنی
و با توکل ، تلاش کنی
ارزش داشته باشه به هیچ بودن وهیچ نخواستن و سکون .. !
سکون نه به معنای آرامش و تسکین ... بلکه به معنای رکود .
...
آسمون هم آروم و صاف زیباست ، هم ابری و طوفانی .
دریا ، مواج وبی موج ، دوست داشتنیه .
هر کدوم یه فلسفه ای داره
و هر لحظه گوشه های روح به یکی از این دو وجه نیازمند .
...
آزادانه بالیدن
آزادانه دیدن
و هیچ اسارتی را برنتابیدن
...
باید رفت
باید رفت ، سوی آن عشق لایزال .
...
یک قصه نیست غـم عشق ُ وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است