تبليغاتX
نیم رخ
دستهایمان خالی

دل هامان پر !

...

چه موسیقی عجیبی می آید از سمت آن بالا !!!

 

پ ن : من برای تو

 

+ نوشته شده در  86/02/29ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بعضی از آدمها ٬ بیرون از قانون های جادویی تو زندگی می کنند

نمی شود با آنها بازی کرد یا آنها را به راه آورد یا عوضشان کرد .

فقط باید قبولشان کرد .

ترلان - فریبا وفی

 

 

+ نوشته شده در  86/02/29ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

وقتی ؛

تنها نشانی که می شناسم .. تو هستی ،

چه می شود  که پیش پا نپاییده ، به آسمان خیره شوم ؟

...

من

این همه را

به خط باران

می نویسم .

 

پ ن : کمی شعور 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

زندگی مان هر چقدر هم در سنگری مخفی باشد

بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد

باز هم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیک است

در فکری که متوجه آن هاست

....

در نفس کشیدن آنها برای ما

در نفس کشیدن ما برای آنها ...

...

تولدت مبارک

...

خدا با توست ... شکیبا باش ...

شکیبایی مجوز وروود به حریم حرم اوست .

خویشتن دار باش و تسلیم حقیقت شو !

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

چه خوب می شد

به  رعد و برق منگنه  میشدم تا

روح و جسمم دچار حرکات موزون خلقت میشد !!!!!!

.....

 

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

حالا دیگه بهار ...

هر رنگی هست و

هیچ نیست ....

بهار من

رنگ چشمای ِ تو رو داره ...

...

 

+ نوشته شده در  86/02/23ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

پای در زنجیر پرواز میکنم

 

با غم های درون اوج میگیرم

 

با شکستهایم به پیش میتازم

 

و با اشک هایم سفر میکنم .

.

عشق

نَفس ِ نخستین است

و درد : درد ِ جاری ... نخستین همیشه

خداوند پیش از آنکه انسان را بیافریند     عشق    را آفرید

چرا که می دانست انسان بدون عشق    درد ِ روح    را ادراک نخواهد کرد

و بدون درد ِ روح

بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت .

 

پ ن :

۱ ماه بهم فرصت دادی درسته ؟

خاله و بابا و شکوه و تلفن و خنده و گریه و آره و نه و میشه یا نمیشه و شدن ! همش بهانه بود تا بهم بفهمونی که رفتن و حتی رسیدنی که مثه یه حسرت به دام مونده اصل نیست .... اصل سبکبالی و معرفت ِ .... به قول حافظ بزرگ ... کندر این دیر کهن جای سبکباران خوش است ..... .آره ۱ ماه بهم فرصت دادی ..... کمکم کن .....

 

 

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

when you are down and troubled

and you need a helping hand

and nothing is going right

close your eyes and think about me

and soon i will be there

to brighten up even your darkest nights

you just call out my name

and you know whenever i am

i will come running

to see you again

winter. spring. summer or fall

all you have to do is call

and i will be there

you have got a friend

...

یکی از زیبا ترین آهنگ های فرهاد ...

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

توی پرسه های بهاریه خیابونای این شهر ..

کوچه های آشنا ..

نگاه های آشناتر

گشتن و گشتن و ...

و وقتی که دوستی از دیاری دور .. در کنارت راه میره و نفس میکشه و خاطراتت رو دوره میکنی و میرسی به خودت ! ... میرسم به تو ... و میگم و با شوق میشنوه و میخندیم و بغض میکنیم و ....

آخ خدا جونم .. شکرت به خاطر نعمت دوستی ...

و تو دوست خوبم که شنبه رو برام با خوبیه خودت .. خوب رنگ زدی .

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

روزگار بالا و پایینمان میکند

به امیدی

 می رویم

 و

به امیدی می آییم

.

توخوب میدونی ...

 

+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شـــــود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شـــــود

مراقب رفتارت باش که عادتـت می شـــــود

مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود

...

مولا عی ( ع)

 

+ نوشته شده در  86/02/12ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

قبل تر از اول دبستان ٬ مهد کودک و آمادگی " قدر " بالاتر از میدان محسنی ... اولین جایی بود که معلم به من درس شجاعت داد .. اونجا بود که تحت تعلیم خانوم قدر ٬ عاشق درس و مدرسه شدم ...  و من هرگز صبح های زود آن خیابان را فراموش نمیتوانم کرد ... و زندگی شروع شد .. کلاس اول خانوم افشار .. با چهره گشاده و خندون که وقتی عکسام رو میبینم و یادش میوفتم ناخودآگاه میخندم .. عکسی که پشت زمینش تابلو سیاه ..... آن مرد داس دارد ... آن مرد در باران آمد ... مادر را دوست دارم ... کلاس دوم خانوم سلیمان نژاد و اولین تنبیه اساسی ٬ چون شب دیر خوابیدم و مسواک هم نزدم و گوشه دفترم رو هم با قیچی چیدم .. آخ چه دادی کشید .. منم به روی خودم نیاوردم ..  عمرا .. رفتم نشستم انگار نه انگار... کلاس سوم خانوم قادری .. که نمیدونم چی شد که شد معلم ما .. چون مریض بود و توان درس دادن نداشت .. من و کتایون و دو سه تا دیگه از بچه ها درس میدادیم با هماهنگی خودش ... این سه سال توی دبستان سارا گذشت .. بعدش صاحب ملک دبستان اومد و گفت خوش اومدین بچه ها .. برین یه جای دیگه .. گفته بود میخواد یه برج بسازه که البته تا دو سال پیش هیچ کاری نکرده بود !( یعنی چند سال ؟) و البته که الان یه غول زشت روبروی سیما فرهنگ تهران داره سبز میشه از آهن .. و چقدر دلم میگیره وقتی از اونجا رد میشم .  و اما سال چهارم و پنجم رو توی دبستان ایران .. که سابقا مال آمریکایی های غاصب بود گذراندیم !!!!.. و چه مدرسه ای و چه امکاناتی!!!! ( این مال غاصبیتشون بود ) .. مدرسه پیش ساخته بود با مصالح سبک  کلاس های بزرگ و فضای آموزشی محشر ... خانوم سلیمانی هم دانشکده ای مامانم معلم کلاس چهارمم بود . خانوم قزلباشان معلم کلاس پنجم .. که چالش اساسی باهاش داشتم ٬ دوست بودیما .. اما خوب جونم رو به لبم میرسند از سخت گیری .. که حالا قدر سخت گیری هاشو میفهمم ... خوبم می فهم ...دوران راهنمایی رو یه دنیا دوست دارم .. اوج نشاطم بود .. شبهام٬ به عشق صبح زود بیدار شدن و رفتن به مدرسه و تا شروع کلاس ٬ بسکتبال بازی کردن به صبح میرسید . ساعت ۵:۳۰ سرویس میومد دنبالم .. خیلی زود بود اما دیوانه بودم دیگه .شیفته ی خانوم محمدی معلم ریاضی مون بودم . همسر شهید بود . صبور و متین و عاشق بچه ها . سال دوم بود که تیم مدرسمون قهرمان منطقه ۳ شد اما دیگه مدرسه با تعویض مدیریت از هم گسسته شد و ادامه ندادیم . معدلم از ۱۹:۷۰ کمتر نمیشد بااین همه شرارت . اولین انشای درجه یک رو سال دوم نوشتم که رفت استان . یه تصویر خیالی بود . از زندگی زیر خاک . اگر ساعاتی را زیر زمین بودید چه میکردید ؟؟؟و اولین تحقیقم همون سال رفت به استان و ... .. جدا یاد ایامی که ....  چه روزایی بودا ... دبیرستانی که شدم شرارتم به قول مامان سمت و سوی سیاسی گرفت .. سر کلاسا سرحرف رو باز میکردم و همه رو مینداختم به جون هم . معلمامون خیلی میترسیدن از اینکه حرفای کلاس به بیرون انتقال پیدا کنه . فضای جالبی نبود . سیتره مربیان مثلا تربیتی .. و ترسی که اونا ایجاد میکردن فضای بسته رو بسته تر میکرد ( یادمه چون چادری بودم ۵۰۰ مرتبه اومدن اسمم رو رد کنن برای بسیج و اینجور چیزا ... یادمه وقتی میخواستیم به خاتمی رای بدیم نمره تربیتیمون رو ندادن .. آره خوب یادمه ). اما یاد خانوم صادقی به خیر ٬ الهی هر کجا که هست خودش و خانوادش خوش باشن که خیلی بهم کمک کرد ٬ به آرامش و روند فکریم . هر روز با سه چهار تا روزنامه میرفتم خونه . پیگیر اخبار . همه نوعش و از هر طرف . سرسام اور بود ولی دوست داشتم . و اخرین روزنامه ای که گرفتم زمان ترور حجاریان بود . و بعدش .. هیچ . هیچ یعنی اینکه کشک . یعنی کشوری که یه سری آدم هرجور منافعشون طلب کنه ادارش میکنن . باج میدن . . آدم میکشن مثه آب خوردن ... از همه بدتر اینکه هر کاری میکنن میچسبونن به خدا . به عدالت علی ... وای . علی ؟ .....خلاصه  مثه بختک افتادم رو کتابا و درسم ... و درس و درس و درس . یاد همه معلمایی که فهم ِفهمیدن رو یادم دادن .. اونایی که گقتن از حق حتی اگه به ضررت تموم میشه که البته در نهایت نمیشه ٬ دفاع کن .. شجاع باش و ... به همنوع خودت رحم کن ..... ! تا بهت رحم کنن . بخیل نباش و ..... و هزاران هزار یادگاری دیگه که متن و اصل زندگین .. که اگه نباشن و به یادمون نیوفتن خودمون رو و خدای خودمون رو گم میکنیم ... یاد همشون به خیر .

اما

...

توی روزهای نه چندان دوری که خودم رو داشتم گم میکردم ... معلم مهربونی به فریادم رسید مثل یه معجزه .... به حرفهام گوش داد .. و این بزرگترین چیزی بود مه من بهش نیاز داشتم .. شنیده شدن ! ... و اونقدر سریع و عالی به حرفام جهت میداد که آخرش مبهوت میموندم که باز هم شبی سپری شد روی جاده نماک ... و چه روزها و شبهایی ... همراه خدا خدا کردن های من بود ... چه زیبا عشق رو برام تعریف و تسیر میکرد و چه آبها که به آتش دلم ریخ ... میدونید که نمیتونم حق مطلب رو با واژه ها ادا کنم ... شرمنده ... ولی شما توی این زمونه ... برام شدیم معلم دین و عشق و زندگی . به وجودتون افتخار میکنم و براتون از خدای بزرگ بهترین ِبهترین ها رو آرزو میکنم .

و این آرزوی قشنگ که آخر حرفاتون بدرقه م میکردین

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد      وجود نازکت آزرده گزند مباد  

معلم عزیزم .. روزت مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

آرام

آرام

در

تنهایی ش

فرو می رود

.

.

 تو دریای من بودی آغوش باز کن     که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

خیال کردم

وقتی بخندم .. بلند بلند که بخندم

این اشک ها . می ترسند و می روند

...

..

.

خیال کردم

خندیدم

نترسیدند

و

ماندند

...

..

.

خیال میکنم

اگر این اشک های شوق نباشند

سبزینه های آرزو

چگونه بمانند

چگونه راه بپویند !!

...

پ ن ۱:  طبيعی‌ست که بعد از آن همه اضطراب
حالا پناه می‌برم به دعا،
به سادگی، به سهمِ همين هرچه که هست،
هرچه که بود
هرچه که خواهد شد
"سید علی صالحی"

 پ ن ۲ : سفر سلامت

 

+ نوشته شده در  86/02/08ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

به مبارکش گفتم... سلام!

اردیبهشت همیشه پر از حادثه است.

از حادثه من، حادثه تو، حادثه ما.

تولدم، تولدش، تولدمان مبارک.

+ نوشته شده در  86/02/06ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

۶ روز از اردیبهشت که بگذرد ..

................

برای تولدم ..

 و مادرم ..

تاجی به سر .. که نه بی رنگ می شود و نه فراموش ..

مادرم .. که دوست داشتن را آموختم از نگاهش .. و نگاهش که هراسان ِآینده ست برایم .

و پدر .. که همیشه پدر خواهد ماند ! 

................

زنده ام

ولی هنوز در خیال مبهم دوردست

انبوه تر از ابر سپید

 ..............

ترانه ای برای بودن

.

 

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

از آنها که دنبالشان میروم و باز می آیم که بگذریم

از لولیدن میان آدمهای گم

آدمهای سردرگم

آدمهای معلق میان هیچی و پوچی

آدمهای آدم نما 

ب ی ز ا ر م

 

 

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

تمرین سکوت واسه قلم بی جنبه من میشه توپوق های لاینقطع

دلم میخواد بنویسم

یا اونایی و که مینویسم بخونم

یا اونایی رو که میخونم 

 بگریم

بخندم

فریاد بکشم

اما

...

 

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

تو بودی

من باشم

تو باشی

من بودم

.

وقتی در تار و پود احســــاس جاری هستی

چه الزامی به پیوند است ...

 

 

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

قرارمان در پس التهاب لحظه ها

در انتهای راه ها

در هر جا و هیچ جا

در چمن روشن کوه

در آواز کبک عاشق

در ریشه گل ها

.

.

.

قرارمان یادت نرود ..

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

از هوای بهار

دلم

ابر و بارون ش رو میخواد

ابرا سایه سبز درختا و بوته هارو زیبا تر میکنن

ابرا روح گُر گرفته رو آروم میکنن

بوی خاک بارون خورده

بوی باروووووون

بارووووووووووووووووووووون

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

اول ...

تبریک

به

سایه

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

دوره گرد شده ام

پی ِ آیه های خلقت در میان بودن ِآدم ها

نگاه ها

و

دل ها

...

دوره گرد شده ام

...

آیه جمع میکنم . عشق می بافم

این ریسمان سر دراز دارد

کسی میداند تا کجا ؟

کسی می داند تا خدا ؟

...

 

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

همیشه

همه ی اولین ها

به یاد آدم میمونه

..

و این بار

خوب و شیرین .. واضح مثه روز و شب .

..

اولین روز کاری ت .. مبارک .

 

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بعضی که نه .. خیلی از آدما٬ راه راست رو ول میکنن

میچسبن به راه کج ..

در حالی که بعد مدتی مجبورن برگردن به همون راه راست

مجبورن یا مجبور میشن خیلی فرقی نمیکنه

مهم همون راه راست که هست

تا وقتیم هست .. کج رفتن معنی نداره

داره ؟

 

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  |