تبليغاتX
نیم رخ
آهای زنــــــــــــــــــــــــــــدگی

به بهانه رسم و رسوم هایت

به بهانه گذشتگان و گذشته ها

احساسم

احساسمان را

لگد مال نکن .

 

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 وقتی توی اوج شادی راهی نمیمونه برات جز سکوت و شکر ...

راهی نمیمونه جز لبخند هایی که مدت ها ازشون دور بودی یا اونا از تو !

بازم  توی دلم میگم .. کاش بعد این خنده ها ... ا ت ف ا ق ی نیفته

و البته زهی خیال باطل !

هنوزم کار دنیا قیل و قال

.

آهای ...

آهای...

خدایا

هنوز هم هستیم،

ما سه تا!

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

گذشتیم از این یک سال پر فراز و نشیب.

هنوز با همیم.

این یعنی یک دنیا!

.
.
.
پ ن : یک یعنی ... ؟
 
+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

آری...
آغاز دوست داشتن است.
گر چه پایان راه ناپیداست.
من به پایان دگر نیندیشم.
که همین...
دوست داشتن زیباست.
.
.
.
خودم اینو بهش دادی.
زده به دیوار اتاق.
.
.
.
حالا دیوار اتاق میشه جاده ها .. نه ؟
.
 
+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

من

دیروز

از فرط خوشحالی ...

زار زار می گریستم .

 

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

آدم توی لیست انتظار که باشه چه حالی داره ؟

...؟

من و تو الان همون حال رو داریم .

 

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

اظطراب.

ترس.

دلهره.

اظطراب.

درد.

غم.

کی بود در گوشم گفت:

افوض امری الی الله. ان الله بصیر بالعباد.

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

و اینگونه

تولدم یک هفته زودتر، مبارک شد!

 

 

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

.

.

سایه شدم و صدا کردم :

کو مرز پریدن ها  دیدن ها ؟ کو اوج << نه من >> دره ی << او >> ؟

        و ندا آمد لب بسته بپو .

مرغی رفت . تنها بود . پر شد جام شگفت.

       و ندا آمد بر تو گوارا باد . تنهایی تنها باد !

دستم در کوه سحر << او >> می چید . << او >> می چید .

       و ندا آمد . و هجومی از خورشید .

از صخره شدم بالا . در هر گام . دنیایی تنها تر . زیبا تر .

       و ندا آمد .. بالاتر ........ بالاتر .!

آوازی از ره دور جنگل ها می خوانند ؟

        و ندا آمد . خلوت ها می آیند

و شیاری ز هراس.

      و ندا آمد . یادی بود . پیدا شد . پهنه چه زیبا شد .!

<< او >> آمد . پرده زهم وا باید . در ها هم .

      و ندا آمد . پر ها هم .

سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  | 

حالا

 باید

بلند

بشم

...

خدایا ...

جز از تو و به تو ...

کجا مفر و ناهیی

کجا ؟

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

من دلم هیچی نمیخواد جز یه ذره خدا

یه ذره بیشتر...

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

میگن باید توکل ت خالصانه باشه و تمام کمال و از تــــــــــه دل

اما

هرروز میرسن چی شد ؟

چی ؟

مگه توکل ساعت و روز و ثانیه داره ؟

مگه هر وقت خودش بخواد نمیشه .

جایی گذاشتین واسه دل ؟

واسه توکل خالصانه ؟

واسه خدا ؟

 

اینا از جون من و خدای من چی میخوان

من به کی بگم..

.........

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بهم میگن توی چشمات هنـــــــــــوز شوق هست ..

هست ؟؟؟؟

اگه نبود که من نبودم

تو ... بودی ؟

خدا که هست

شوق هم نباشه و باشه هست .

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

بهم میگن دست به عصا تـــــــــــــــــر راه برو

نفس بکش

بشین

بخند

ببین

...

بهم میگن ...

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

یکی داره آروم میزنه رو شون ش

بر که میگرده

خودش رو میبینه !!!!!!!

ک و چ و ل و

گریه نکن

...

میگن :

در نامیدی بسی امید اس ت

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

تا اطلاع ثانوی

گزینه ای وجود نداره جز

سکوت

تو بخون صبر

منم با اشکام معنیش میکنم

 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

میگفت ...

آره راسته

راست میگفت

:

هر کی دل بده دلواپسی گیرش میاد ..

 

 

+ نوشته شده در  86/01/21ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

هنوز هم میتوانم دوستت داشته باشم


بی آنکه حتی پرندگان


آسمان از چشمانم بگیرند


هنوز هم میتوانی دوستم داشته باشی


بی آنکه حتی چشمانم


آسمان از پرندگان بگیرند

۲۱ / ۱ / ۸۶

پارک لاله

+ نوشته شده در  86/01/21ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

 

داشتم فکر میکردم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پرید وسط حوض

آب پاشید به افکارم

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس شدن

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کشیدن

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوندن تو چشمام

.

آخ

بوی دریا میاد

 

...

 

+ نوشته شده در  86/01/21ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

سال را با نیکویی سکوت آغازیدیم .. من و تو !

با غم عشق خواندیم :

یا مقلب القلوب

ثبت قلبی علی دینک

و

می رویم .. من و تو

...

..

.

به طلوعی تا فردا

+ نوشته شده در  86/01/18ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط نیم رخ  | 

برای شروع با تو ...

الاهم فجعل نفسی مطمئنا بقدرتک

راضیتا بقضائک

 

+ نوشته شده در  86/01/18ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط نیم رخ  |